مص ل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
مصدر لازم<br>
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مصل . [ م َ ] (ع مص ) تراویدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). تراویدن و روان گردیدن و چکیدن . (ناظم الاطباء). تراویدن چیزی و چکیدن آن . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ قرار داده شدن چیزی در خنوری ازبرگ خرما و یا سفال تا آب آن بچکد. (ناظم الاطباء). ◄ پنیر ساختن، و آن چنین باشد که شیر منجمد را در آوند برگ خرما یا سفال و جز آن گذارند تا آبش بچکد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ کشک ساختن، یعنی ریختن شیر را در خنوری از برگ خرما و جز آن تا آب وی بچکد. (از ناظم الاطباء). ◄ اندک روان شدن چیزی از زخم و جز آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ چکیدن از دست کسی . ◄ چکیده شدن چیزی . ◄ جدا گردیدن آب از شیر. (ناظم الاطباء). ◄ جدا گردیدن برای کسی از حق وی . (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). جدا کردن جهت کسی از حق او. (منتهی الارب ). ◄ تباه کردن مال خود را و به نابایست خرج کردن آن را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
مصل . [ م َ ] (ع اِ) ترف . (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ). رخبین . قره قروت . (یادداشت مؤلف ). آبی که از پنیر بیرون آید پس از پختن و فشردن، و آن مضر معده است . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ). عصاره ٔ اقط راگویند، چون او را پزند و آب از او بیرون کشند او رامصل و مصار گویند و اقط را پارسیان در بعضی کتب به لول (= لور) تفسیر کرده اند و بعضی پنیر گفته اند. معده را مضر است و تولید اخلاط ردیه بکند. (ترجمه ٔ صیدنه ٔ ابوریحان بیرونی ). به ترکی قراقروط نامند و در اصفهان قارا گویند و آن مائیه ٔ دوغی است که طبخ داده غلیظ او را کشک سازند و مائیه ٔ او را بار دیگر جوشانیده منعقد نمایند. (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ) : کشک و مصل و نار و غوره سیر و سرکه گو برو قلیه گو بازآ که بورک ترک هر شش می کند. بسحاق اطعمه . و رجوع به اختیارات بدیعی و تذکره ٔ داود ضریر انطاکی ص ٣٠٧ شود. ◄ کشک . (یادداشت مؤلف ) : قال ابن تلمیذ ان الدوغ اذا اغلی حتی یغلظ و طرح فیه ملح ثم شمس حتی یجف و یشتد حموضته فهو المصل . (بحر الجواهر).
مصل . [ م ُص ِل ل ] (ع ص ) لحم مصل ؛ گوشتی گنده . (مهذب الاسماء).