مصاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ) [ ع. ] (اِمف.)<BR>۱- مصیبت زده.<BR>۲- راست و درست به هدف رسیده.<BR>۳- صواب داشته شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- مصیبت زده. ۲- راست و درست به هدف رسیده. ۳- صواب داشته شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مصاب . [ م ُ ] (ع مص ) اصابت . (از اقرب الموارد). مصابة. (تاج المصادر بیهقی ). رجوع به اصابت شود.
مصاب . [ م َ صاب ب ] (ع اِ) ج ِ مصب، موضع ریختن آب . (یادداشت مؤلف ). محل . مورد. موضع: او به قلت عقل ... و اسراف اموال نه در مصاب استحقاق و منع در مواضع اطلاق . (تاریخ جهانگشای جوینی ). هر سال حملی ... به کعبه ٔ معظم ... فرستادی تا بر اشراف حرمین و فقرا و مستحقین صرف کردی و به مصاب استحقاق و مظان استیجاب رسانیدی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٧). ◄ صوب . (یادداشت مؤلف ). سوی .
مصاب . [ م ُ ] (ع ص ) مصیبت رسیده و دل شکسته و غمناک و آزرده و شوریده . (ناظم الاطباء). مصیبت زده و رنج رسیده شده . (غیاث ) (آنندراج ). بلا و شدت رسیده . (از اقرب الموارد). رنج دیده . آفت رسیده، و در حدیث است : من عزی مصاباً فله اجره . عزادار. به مرگ عزیزی یا به فاجعه ای بزرگ گرفتارآمده . کسی یا چیزی سخت عظیم وعزیز از دست داده . (از یادداشت مؤلف ) : باغ معشوقه بد و عاشق او بود سحاب خفته معشوقه و عاشق شده مهجور و مصاب . منوچهری . خجسته بادت و فرخنده جشن نوروزی موافقانْت مصیب و مخالفانْت مصاب . امیر معزی . بهر ولی ّ توساخت وز پی خصم تو کرد صبح لباس عروس شام پلاس مصاب . خاقانی . بود که روز اذا الشمس کورت بینام بنات نعش فلک را بریده موی و مصاب . خاقانی . - مصاب شدن ؛ مصیبت زده شدن . عزادار گردیدن . به مصیبت گرفتار شدن : از حبس این خدیو خلیفه دریغ خورد وز قتل آن امام پیمبر مصاب شد. خاقانی . ◄ بدحال و تباه . (از حاشیه ٔ مثنوی ) : گفت او بفروخت استر را شتاب لیک فردایش غلام آید مصاب . مولوی . ◄ هلاک شده . (یادداشت مؤلف ). ◄ روی داده و واقعشده . ◄ درک شده و رسیده . ◄ دارا و متصرف . ◄ تیر به نشانه رسیده . (ناظم الاطباء). ◄ صواب . اصابت یافته . درست . صواب داشته شده : رأی مصاب . (یادداشت مؤلف ). ◄ دیوانه . خل . خل وضع. (از اقرب الموارد). جن زده . دیوانه . (یادداشت مؤلف ). مرد دل بشده . (مهذب الاسماء) : بی شرم چون مخنث و بی عافیت چو مست بی نفس همچو کودک و بی عقل چون مصاب . مسعودسعد. ◄ (اِ) نیشکر. (مهذب الاسماء).قصب السکر. (اقرب الموارد).