مصر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مصر. [ م َ ] (ع مص ) به سر سه انگشت دوشیدن ناقه را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). به سرانگشتان دوشیدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ به سبابه و ابهام دوشیدن ماده شتر را. ◄ دوشیدن آنچه در پستان بود از شیر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). جمله ٔ شیر که در پستان باشد بدوشیدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ تک برآورده شدن اسب :مُصِرَ الفَرَس ُ. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
مصر. [ م ِ ] (ع اِ) پرده و حاجز میان دو چیز. ◄ حد میان دو چیز. (غیاث ). حد میان دو زمین . ج، مصور. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). حد. ج، مصور. (مهذب الاسماء). ◄ آوند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ گل سرخ . (منتهی الارب ). ◄ تیزی هرچیز. (از آنندراج ). ◄ شمشیر. (غیاث ) (ناظم الاطباء) (از برهان ). ◄ شهرستان . ج، امصار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شهر بزرگ . (دهار) (از السامی فی الاسامی ). به معنی شهر است عموماً. (از برهان ). به معنی هر شهر که باشد. (غیاث ). شهر جامع و بزرگ . (مهذب الاسماء). شهر. (ترجمان القرآن جرجانی ص ٨٩). - مصرالقاهره ؛ شهر قاهره که همان کرسی مملکت مصر است . (یادداشت مؤلف ).
مصر. [ م ُ ص ِرر ] (ع ص ) عزیمت کننده بر کار و ثبات و دوام ورزنده بر آن . (از منتهی الارب ). آنکه عزیمت کاری می کند و ثبات و دوام می ورزد بر آن کار. ایستادگی کننده درکار. (ناظم الاطباء). بر کاری استاده شونده . (غیاث ). مِلْحاح . ابرام کننده . (یادداشت مؤلف ) : زر در انبانها نشسته منتظر تا که سود آید به بذل آید مصر. مولوی . بت درون کوزه چون آب کدر نفس شومت چشمه ٔ آن ای مصر. مولوی . - مصر ایستادن ؛ پایداری کردن و ایستادگی نمودن بر کاری : منوچهر بر خواستن عهد مصر ایستاده است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٣١). - مصر شدن ؛ پای فشردن . در مقام اصرار و ابرام و پافشاری برآمدن .