مصلحتی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مصلحتی . [ م َ ل َ ح َ ] (ص نسبی ) منسوب به مصلحت . از روی مصلحت . بنابه مصلحت . - کَرِ مصلحتی ؛ که برحسب مقتضای حال خود را ناشنوا یا سنگین گوش معرفی کند. آنکه به دروغ، دانستن امری را ندانسته و ناشنوده نمودن خواهد. (یادداشت مؤلف ). - امثال : کر مصلحتی دوا ندارد . (امثال و حکم دهخدا). رجوع به مصلحت شود. ◄ (حامص ) مصلحت بودن : بدان که آن بی صبری ترک کنی دلیل آن نکند که تو را یقینی نیست که آن مصلحت است و یا تصدیق نکرده باشی در مصلحتی ِ آن . (معارف بهاء ولد ص ٤٨٨).