مصندل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مصندل . [ م ُ ص َ دَ ] (ع ص ) خوشبوی شده با صندل . (ناظم الاطباء). آمیخته با صندل . به صندل آمیخته : این جوی معنبربر و این آب مصندل پیش در آن بارخدای همه احرار. منوچهری . - پیراهن مصندل ؛ پیراهنی است که صندل سپید را به گلاب بسایند و کافور اندر وی مالند و پیراهنی توزی بدان تر کنند و به هوا خشک کنند و هر وقت اندک گلاب بر این پیراهن پاشند و درپوشند. و اگر دستارچه ٔ توزی همچنین مصندل کنند و بر روی بالین گسترند سخت صواب باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). چون بیدار شود [ آن را که غشی افتاده است ] پیراهن مصندل پوشانند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).