مصور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مصور. [ م ُ ص َوْ وِ ] (ع ص ) صورت کننده . (از منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) (السامی فی الاسامی ). ج، مصورون . ◄ آفریننده . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مقابل مصوَّر. ایجادکننده . موجد. به وجودآورنده . ترکیب دهنده . (یادداشت مؤلف ). شکل دهنده : یک جوهر ترکیب دهنده ست و مصور یک جوهر ترکیب پذیر است و مصوَّر. ناصرخسرو. سزد که روی اطاعت نهند بر در حکمش مصوری که درون رحم نگاشت جنین را. سعدی . ◄ آنکه صورت می کشد و نقاشی می کند. نقاش . پیکرساز. (ناظم الاطباء). پیکرکننده . (دهار). نگارنده ٔ صورت . (ترجمان القرآن جرجانی ص ٨٩). صورت بخشنده . چهره آرای . صورتگر. پیکرنگار. نقاش . نگارنده . نگارگر. تصویرگر. صورتساز. چهره نما. چهره نمای . (یادداشت مؤلف ) : بفرمود تازخم او را به تیر مصور نگاری کند بر حریر. فردوسی . ز لشکر سواری مصور بجست که مانند صورت نگارد درست . فردوسی . فراوان مصور بجست از یمن شدند آن سران بر درش انجمن . فردوسی . رمح تو و تیر تو و شمشیر تو باشد گر نقش کند وهم مصور صور فتح . مسعودسعد.
مصور. [ م ُ ص َوْ وَ ] (ع ص ) نعت مفعولی از تصویر. ◄ نقاشی شده و دارای صورت و شکل . (ناظم الاطباء). نقش شده . به نقش . نگاشته . تصویرشده . به صورت درآمده . پیکرکرده . درصورت آورده . (یادداشت مؤلف ) : یکی همچو دیبای چینی منقش یکی همچو ارتنگ مانی مصور. فرخی . یک جوهر ترکیب دهنده ست و مصور یک جوهر ترکیب پذیر است و مصوَّر. ناصرخسرو. سپهری بینم و سیارگانی به صورتهای گوناگون مصور. ناصرخسرو. زهی سخای مصور به روز بزم و نشاط زهی قضای مجسم به روز رزم و وغا. مسعودسعد. از فلکی شریفتر یا شرف مشخصی از فلکی کریمتر یا کرم مصوری . خاقانی . در او قرصه ٔ خور ز چرخ ترنجی چو نارنج در شیشه بینی مصور. خاقانی . علم آدمیت است و جوانمردی و ادب ورنه ددی به صورت انسان مصوری . سعدی . - مصور شدن ؛ نقش یافتن . نگاشته شدن . نقش پذیرفتن . تصویر یافتن . منقوش شدن . نقش بستن . مجسم شدن : ای ذات تو ناشده مصور اثبات تو عقل کرده باور. ناصرخسرو. چون متصور شود در دل ما نقش دوست همچو بتش بشکنم هرچه مصور شود. مولوی . از خیال تو به هر سو که نظر می کردم پیش چشمم در و دیوار مصور می شد. سعدی . - مصور گشتن (گردیدن ) ؛ مصور شدن . نقش بستن . شکل گرفتن . نقش پذیرفتن . تصویر یافتن . به صورت آمدن : راهی چون پشته پشته سنگ و در آن راه سینه ٔ بازان به نعل گشته مصور. مسعودسعد. تا مصور گشت بر چشمم جمال روی دوست چشم خودبینی ندارم رای خودراییم نیست . سعدی . - نامصور ؛ شکل نگرفته . به صورت درنیامده : اندر مشیمه ٔ عدم از نطفه ٔ وجود هر دو مصورند ولی نامصورند. ناصرخسرو. ◄ متشکل شده . (ناظم الاطباء). مخلوق . (یادداشت مؤلف ). مخلوق . آفریده . آفریده شده . ایجادشده . به وجودآمده : گر از راست کژّی نباید که آید چرا هست کرده مصور مصوَّر؟ ناصرخسرو. فزونی و کمّی در او ره نیابد که بد زاعتدال مصورمصور. ناصرخسرو. ز رحمت مصور زحکمت مقدر به نسبت مطهر به عصمت مشهر. ناصرخسرو. ◄ به خیال آمده . (یادداشت مؤلف ) : ذکر هندستان کند پیل از طلب پس مصور گردد آن ذکرش به شب . مولوی . رفتی و همچنان به خیال من اندری گویی که در برابر چشمم مصوری . سعدی . - مصور شدن ؛ قابل تصور شدن . به نظر رسیدن . به صورت درآمدن . صورت یافتن : وگر چنانکه مصور شود گزیر از عشق کجا روم که نمی باشدم گزیراز دوست . سعدی . - مصور کردن ؛ تصویر کردن . نگاشتن . نقش زدن . منقوش ساختن . به صورت درآوردن . تصویر کردن . به خیال آوردن : تو سر به صحبت سعدی درآوری، هیهات زهی خیال که من کرده ام مصورِ خویش . سعدی .
مصور. [ م ُ ص َوْ وِ ] (اِخ ) میر سیدعلی، پسر میر مصور. از شعرای قرن دهم هجری است . نقاش و مصوری توانا و هنرمند بود. به سبب رنجش از عراق به هندوستان رفت و در خدمت جلال الدین اکبر به مراتب عالی رسید. بین او و غزالی مشهدی شکرآبی پیدا شد و یکدیگررا هجو کردند. شعر نیکو می گفت و بیت زیر از اوست : صبحدم خار دم از همدمی گل می زد ناخنی بردل صدپاره ٔ بلبل می زد. (از ترجمه ٔ مجمعالخواص ص ٩٧) (از فرهنگ سخنوران ).