مصیب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ) [ ع. ] (اِفا.) راستکار، صواب یابنده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ) [ ع. ] (اِفا.) راستکار، صواب یابنده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مصیب . [ م ُ ] (ع ص ) تیر به نشانه رسیده . ◄ درست گوینده .مردی که قول و فعل و رای او صواب باشد. (ناظم الاطباء). ◄ برصواب رفته . صوابکار. درستکار. ضد مخطی . ضد خاطی . مقابل مخطی . (یادداشت مؤلف ) : رای هر یک بر این مقرر که من مصیبم . (کلیله و دمنه ). در امضای این کار مصیب نبودم . (کلیله و دمنه ). نیست در علم سخنرانی و در درس سخا مفتیی چون تو مصیب و ناقدی چون تو بصیر. سوزنی . من که در این شیوه مصیب آمدم دیدنی ارزم که غریب آمدم . نظامی . ◄ نیک رسنده به حقیقت چیزی و یا کاری . (از آنندراج ). رسنده . (ناظم الاطباء). ◄ صواب یابنده . (از آنندراج ). اصابت کننده . (ناظم الاطباء) : تا طبیب منطق نداند و جنس و نوع نشناسد در میان فصل و خاصه و عرض فرق نتواند کرد و علت نشناسد و چون علت نشناسد در علاج مصیب نتواند بود. (چهارمقاله ص ١٠٧). ◄ درست عمل . ◄ راست و درست : ملوک را یکی از رأیهای صائب و تدبیرهای مصیب آن است که ... (کلیله چ مینوی ص ١٩٣).
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه