مضمر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مضمر. [ م ُ م َ ] (ع ص ) نهان داشته . (منتهی الارب ). در دل داشته شده و پنهان و پوشیده . مأخوذ از ضمیر بمناسبت آنکه ضمیر هر کسی پنهان باشد. (غیاث ) (آنندراج ). نهان داشته و در دل داشته و پنهان و پوشیده . (ناظم الاطباء). در دل گرفته . در دل داشته . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : من همی دانم کاندر بر او چیست از بهر من و تو مضمر. فرخی . ترا گهر نه ز بهر توانگری داده ست خدایگان را رازیست اندرآن مضمر. فرخی . عدل او قولیست کاین گیتی بدو در مدغم است فضل او لفظیست کاین گیتی بدو در مضمر است . عنصری . گر از نور ظلمت نیاید چرا پس تو پیدایی و کردگار تو مضمر. ناصرخسرو. وین از صفت بود که نگنجند در جهان و آنگاه در تن و سر ما هر دو مضمرند. ناصرخسرو. این چرخ مدور چه خطر دارد زی تو چون بهره ٔ خود یافتی از دانش مضمر. ناصرخسرو. شرار موجش باشد بر آسمان و زمین که در دو حدش گشته ست مضمر آتش و آب . مسعودسعد. در نیام تیغ تو تأیید و نصرت مضمر است تیغبرکش تا برآرد آنچه دارد در ضمیر. سوزنی . از روشنی کنون نزدی کس بدو مثل گر در ضمیر تو نشدی مضمر آفتاب . خاقانی هشت حرف است از قزل با ارسلان چون بنگری هفت گردون را در آن هر هشت مضمر ساختند. خاقانی . کم کسی بر سر این مضمر زدی لاجرم کم کس بر آن آذر زدی . مولوی . گر حدیثش نیز هم بافر بود در حدیثش لرزه هم مضمر بود. مولوی . ◄ در اصطلاح اهل درایه و حدیث به روایتی گویند که ذکر معصوم در آن مطوی باشد بواسطه ضمیر غایب، و عدم ذکر معصوم یا از جهت تقیه است و یا از جهت آنکه نام او قبلاً ذکر شده است و اکنون بواسطه ٔ ضمیر بدو اشاره شود چنانکه گویند سمعته یاسألته . (از فرهنگ علوم عقلی دکتر سجادی ). ◄ (اِ) جای نهان داشتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). و رجوع به ضمیر شود.
مضمر. [ م ُ ض َم ْ م َ ] (ع ص ) اسب تیزرفتار باریک میان . (غیاث ) (آنندراج ) : میر ما را از پر روح الامین و زلف حور پر تیرو پرچم رخش مضمر ساختند. خاقانی . صحن فلک از قران انجم ماند رمه ٔ مضمران را. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٣٣). ◄ اسب فربه . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ لاغر و کم گوشت و باریک میان . (ناظم الاطباء).
مضمر. [ م ُ م ِ ] (ع ص )آن که در دل نهان میدارد چیزی را. (ناظم الاطباء).