مظلمة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مظلمة. [ م َ ل َ م َ ] (ع مص ) بیدادی کردن . (تاج المصادر بیهقی ). بیداد کردن . ج، مظالم . (آنندراج ).
مظلمة. [ م َ ل ِ م َ ] (ع اِمص ) دادخواهی و داد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). آنچه که از ظالم طلبی و اسم است آنچه را که به ظلم از تو اخذ شده است . ج، مَظالِم . (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط). ستم . (از غیاث ). داد و دادخواهی . (ناظم الاطباء). و رجوع به ماده ٔ بعد شود. ◄ (اِ) عدالت گاهها و جاهائی که در آن ظالمان را به سزا می رسانند. (غیاث ). و رجوع به مظالم شود.
مظلمه . [ م َ ل ِ م َ ] (از ع، اِمص ) ظلم و ستم و جور و تعدی و ستمگری و بی مروتی و بی انصافی و زبردستی و گناه . (ناظم الاطباء). در تداول فارسی، گناه حاصل از ظلم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). به فارسی به معنی وبال مستعمل است . (آنندراج ) : ناگهان بجهد کند ترک همه بر تو طفل از او بماند مظلمه . مولوی . روا بود که چنین بی حساب دل ببری مکن که مظلمه ٔ خلق را سزایی هست . سعدی . شاه ترکان سخن مدعیان میشنود شرمی از مظلمه ٔ خون سیاووشش باد. حافظ. - مظلمه بردن ؛ تظلم کردن . دادخواهی کردن : یکی مظلمه پیش حجاج برد، التفات نکرد. (گلستان ). - ◄ گناه و وبال ظلم به دوش کشیدن : تو مظلمه مبر از خانه و ز گور مترس که گور بی گنه و مظلمه بود گلشن . جمال الدین عبدالرزاق (از آنندراج ). دیدی که چه کرد اشرف خر او مظلمه برد و دیگری زر. (از امثال و حکم دهخدا).