معتوه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معتوه . [ م َ ] (ع ص ) دلشده و بی عقل و سبک خرد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). دلشده و بی عقل و بیهوش که گاهی به طور دیوانگان کلام کند و گاهی به وضع عاقلان . (غیاث ) (آنندراج ). ناقص العقل و گویند مدهوش بدون جنون و گویند مجنون عقل از دست داده و در حدیث است : رفعالقلم عن ثلاثة عن الصبی و النائم والمعتوه . (از بحرالجواهر). کم عقل . ناقص العقل . (زمخشری ). آنکه کم فهم و پریشان سخن و تباه اندیشه باشد. (از تعریفات جرجانی ) : محمود داودی پسر ابوالقاسم داودی عظیم معتوه بود بلکه مجنون . (چهارمقاله ). مصنف چه معتوه مردی باشد و مصنف چه مکروه کتابی . (چهارمقاله ). بوبکر اعجمی پسری مانده یادگار دیوانه زن بمزدی معتوه و بادسار. سوزنی . بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند معتوه مسیحادل دیوانه ٔ عاقل جان . خاقانی . - معتوه شدن ؛ بی عقل شدن . سبک عقل شدن . هوش و خرد از دست دادن : معتوه شد از جستن معشوق سنائی خود در دو جهان سوخته ٔ بی عتهی کو. سنائی .