معجز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معجز. [ م َ ج َ / م َ ج ِ ] (ع مص ) ناتوان شدن . (تاج المصادر بیهقی ). ناتوان گردیدن . معجزة [ م َ ج َ / ج ِ زَ ] . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ ترک دادن چیزی را، که کردن آن واجب بود. ◄ کاهلی کردن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ◄ (اِمص ) ضعف و سستی و ناتوانی . (ناظم الاطباء).
معجز. [ م ُ ج ِ ] (ع ص، اِ) عاجزکننده . (آنندراج ) (غیاث ). درمانده کننده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : عاجزی گرگ است ای غافل که او مردم خورد عاجزی تو بی گمان هر چند کاکنون معجزی . ناصرخسرو. تو معجز ملکانی و هست رای ترا به ملک معجزه ٔ بیشمار از آتش وآب . مسعودسعد. ◄ خرق عادت و کرامات نبی . (غیاث ) (آنندراج ). معجزه و اعجاز. (ناظم الاطباء) : عصا برگرفتن نه معجزبود همی اژدها کرد باید عصا. غضایری (از امثال و حکم ص ١١٠٤). به یک چشم زد از دل سنگ سخت به معجز برآورد نو بر درخت . اسدی . در حربگه پیمبر ما معجزی نداشت از معجزات خویش قویتر ز قوتش . ناصرخسرو. کلیم آمده خود با نشان معجز حق عصا و لوح و کلام و کف و رخ انور. ناصرخسرو. با معجز انبیا چه باشد زراقی و بازی دوالک . ابوالفرج رونی . بلی در معجز و برهان بر ابراهیم چنین باید که نه صیدش کند اختر نه دامن گیرد اصنامش . خاقانی . عیسی ام رنگ به معجزسازم بقم و نیل به دکان چه کنم . خاقانی . به ساعتی شکند رمح او طلسم عدو به پیش معجز موسی چه جای نیرنگ است . ظهیر فارابی . به معجز بدگمانان را خجل کرد جهانی سنگدل را تنگدل کرد. نظامی . به معجز میان قمر زد دو نیم . سعدی (بوستان ). همی آهن به معجز نرم گردد. (گلستان ). و رجوع به معجزه شود. - معجز عیسوی ؛ احیاء موتی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). زنده ساختن مردگان : یاد باد آنکه چو چشمت به عتابم می کشت معجز عیسویت در لب شکرخا بود. حافظ. - معجز نظام ؛ دارای نظام اعجازآمیز. که نظم و تربیت آن معجزآساست : بر طبق کلام معجز نظام ماننسخ من آیة. (قرآن ١٠٦/٢) (حبیب السیر چ قدیم تهران ص ١٢٤). برطبق کلام معجز نظام و جعلنا کم شعوباً... (قرآن ٤٩/١٣) (حبیب السیر چ قدیم تهران جزو ٤ از ج ٣ ص ٣٢٣). - معجزنما ؛ نشان دهنده ٔ معجز. ظاهر سازنده ٔ معجزه : معجزنما محمد و مشکل گشا علی است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - معجزنما شدن ؛ ظهور معجزی از مزاری و بقعه ای از پیامبر یا ائمه یا اولیاء. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ فارسیان به معنی عاجز گردانیدن کسی را به امری و یا امری غریب که بدان عاجز توان کرد استعمال کنند. (آنندراج ). شگفت . شگفتی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). امر خارق العاده . کاری شگفت انگیز که بیرون ازجریان طبیعی امور باشد : معجز حسن آشکارا کردی و پنهان شدی خوش نشستی چون قیامت در جهان انگیختی . خاقانی . صورت جام و باده بین معجز دست ساقیان ماه نو و شفق نگر نور فزای صبحدم . خاقانی . ز آتش موسی برآرم آب خضر ز آدمی این سحر و معجز کس ندید. خاقانی . معجز کلی فرستادت به مدح تو جزاش از سحر اجزایی فرست . خاقانی . - معجز آثار ؛ عجیب و نادر. (ناظم الاطباء). که کارهای اعجازآمیز و شگفتی آور از او ظهور کند. - معجز آوردن ؛ معجز ظاهر ساختن . اتیان معجزه . اظهار امر خارق العاده : ازپس تحریر نامه کرده ام مبدا به شعر معجز آوردن به مبدا برنتابد بیش از این . خاقانی . - معجز نشان ؛ حیرت انگیز و عجیب و مشهور در کرامت و اعجاز. (ناظم الاطباء). - معجزنمای ؛ نشان دهنده ٔ معجز. کاری شگفت انگیز نماینده : زین دم معجز نمای مگذر خاقانیا کزدم این دم توان زاد عدم ساختن . خاقانی . و رجوع به دو ترکیب بعد شود. - معجز نمایی ؛ معجز نشان دادن . کاری شگفت انجام دادن : غم چه باشد چون ضمیر وحی پرداز مرا فرمدحش آیت معجزنمایی می دهد. خاقانی . و رجوع به ترکیب قبل و بعد شود. - معجز نمودن ؛ معجز نشان دادن . کاری شگفت انگیز انجام دادن : به شعر خوب و شیرین جان فزایم به حکمت در سخن معجز نمایم . ناصرخسرو (دیوان چ سهیلی ص ٥٤١). در سخن عطار اگر معجز نمود تو به اعجاز سخن می نگروی . عطار. و رجوع به دو ترکیب قبل شود.