معربد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ عَ بِ) [ ع. ] (اِفا.) عربده جو، بد - خوی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ عَ بِ) [ ع. ] (اِفا.) عربده جو، بد - خوی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معربد. [ م ُ ع َ ب ِ ] (ع ص ) دوست آزار وقت مستی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).آنکه عربده کند. عربده گر. عربده جو. ندیم آزار در مستی . بدمست . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : معربد نباشم که نیکو نباشد که می را بود برخرد قهرمانی . عمعق . سر کوی ماهرویان همه روز فتنه باشد ز معربدان و مستان و معاشران و رندان . سعدی . ◄ بدخوی و جنگجوی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (غیاث ). شریر خصومت جو. (از اقرب الموارد). آنکه جنگ انگیزد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : ای خداوند آن هر دو نظامی معربدند و سبک، مجلسها را به عربده برهم شورند و به زیان آرند. (چهارمقاله ص ٨٥). پنجه با ساعد سیمین چو نیندازی به با توانای معربد نکنی بازی به . سعدی .