واژه جو

معشوقی

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

معشوقی . [ م َ ] (حامص ) دلبری و دلربایی و حسن و جمال . معشوقیت . (ناظم الاطباء). حالت و چگونگی معشوق : مرا به عاشقی و دوست را به معشوقی چه نسبت است بگویید قاتل و مقتول . سعدی . چون عاشقی و معشوقی به میان آمد مالکی و مملوکی برخاست . (گلستان ).

معنی معشوقی | واژه جو