معطلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ عَ طَّ) [ ع - فا. ] (حامص.) چشم - انتظاری، بلاتکلیفی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ عَ طَّ) [ ع - فا. ] (حامص.) چشم - انتظاری، بلاتکلیفی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معطلی . [ م ُ ع َطْ طَ ] (حامص ) درنگی و دیری . (ناظم الاطباء). گرفتار چیزی شدن و وقت خود را صرف آن کردن : پختن این غذا یک ساعت معطلی دارد. (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ). منتظر ماندن . انتظار. - بدون معطلی ؛ بی معطلی . بدون درنگ . بدون انتظار کشیدن . ◄ بیکاری . ◄ سرگردانی . (ناظم الاطباء). ◄ اهمال و غفلت . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
تاخیر، درنگ انتظار، بلاتکلیفی، عطلت فروگذاری، وقفه