معلاق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- هرچه از آن چیزی آویزند.<BR>۲- گوشواره.<BR>۳- قطره.<BR>۴- زبان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ) [ ع. ] (اِ.) ۱- هرچه از آن چیزی آویزند. ۲- گوشواره. ۳- قطره. ۴- زبان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معلاق . [ م ِ ] (ع اِ) هرچه از وی چیزی درآویزند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ج، معالیق . (اقرب الموارد). ◄ خار آهنی که قصابان بدان گوشت را بیاویزند. (غیاث ) (آنندراج ). آنچه بدان گوشت و جز آن آویزند. (از اقرب الموارد). گوشت آویز. قناره . چنگک . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : کی عجب گر با تو آید چون مسیح اندر حدیث گوسفند کشته از معلاق و مرغ از بابزن . کمال عزی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ هر چیز آونگان کرده مانند خرما و انگور و جز آن . ج، معالیق . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ دوال رکاب . ج، معالیق . (مهذب الاسماء) دوال فتراک . بند رکاب . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ لکلرک در شرح کلمه ٔ «سیسبان » معلاق را معادل «دم برگ » و «دم میوه » آورده است . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ زبان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ آنچه به شتر بارکش آویزان کنند مانند قمقمه و مشک و مطهره . (از اقرب الموارد). ◄ قطره . ◄ گوشواره . (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) رجل معلاق ؛ مرد سخت خصومت که در حجت آویزد و رجل ذومعلاق نیز چنین است .(منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
قلاب، گیره قناره