معلف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ لَ) [ ع. ] (اِ.) آخور.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ لَ) [ ع. ] (اِ.) آخور.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معلف . [ م َ ل َ / م ِ ل َ ] (ع اِ) جای علف . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ علف دان ستور از چوب و جز آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). آخور اسب و هر چیزی که در آن به اسب علف دهند. (ناظم الاطباء). آخور اسبان و چیزی که بدان اسبان را علف خورانند. (غیاث ) (آنندراج ). آخور. آخر. ج، معالف . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : معلف اسبان تازی را خران بگرفته اند در چنین تشویش ملک ای زیرکان افسار کو. سنائی . نه چون گله در رمه ٔ گوسفندانیم که مجمع و مضجع به یک جای دارند و گروه گروه در یک مرعی و معلف باهم چرند. (مرزبان نامه ).
معلف . [ م َ ل َ ] (ع اِ) ستارگان خودگردنده . (از منتهی الارب ). ستارگان خرد که بطور دایره و یا پراکنده واقع شده اند. ج، معالف . (ناظم الاطباء). ستارگان مستدیر پراکنده . (از اقرب الموارد).
معلف . [ م ُ ع َل ْ ل َ ] (ع ص ) فربه . (ناظم الاطباء). فربه : بعیر معلف . (از اقرب الموارد).