معلق گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معلق گشتن . [ م ُ ع َل ْ ل َ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) معلق شدن . آویخته شدن . آویزان شدن : ابلیس برید از آن علاقت کو گشت به دامنش معلق . ناصرخسرو. و رجوع به معلق شدن شود.
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معلق گشتن . [ م ُ ع َل ْ ل َ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) معلق شدن . آویخته شدن . آویزان شدن : ابلیس برید از آن علاقت کو گشت به دامنش معلق . ناصرخسرو. و رجوع به معلق شدن شود.