معموری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معموری . [ م َ ] (حامص ) آبادانی . (ناظم الاطباء). معمور بودن . مجازاً تندرستی . سلامت : صحت این حس ز معموری تن صحت آن حس ز تخریب بدن . مولوی . دور از خوشی و معموری دور شد. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ١ ص ١٤٠). و رجوع به معمور شود.
معموری . [ م َ ] (اِخ ) تیره ای از طایفه ٔ جانکی سردسیر هفت لنگ . (جغرافیای سیاسی کیهان ص ٧٥).
معموری . [ م َ ] (اِخ ) دهی از بخش مرکزی شهرستان خرمشهر است که ٩٠٠ تن سکنه دارد که از طایفه ٔ هلالات هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).