معهود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معهود. [ م َ ] (ع ص ) پیمان کرده شده . (غیاث ). هرچیز پیمان کرده شده . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ دیده و شناخته . (منتهی الارب ) (آنندراج ). هرچیز که پیشتر آن را شناخته و دیده باشند. (ناظم الاطباء). معروف .(اقرب الموارد). مرسوم . معمول . متداول : وبه قرار اصل و ترکیب معهود باز می برد. (کلیله و دمنه ). چاره نمی شناسم از اعلام آنچه حادث شود. از... نادر و معهود. (کلیله و دمنه ). نظام کارهای حضرت و ناحیت به قرار معهود و رسم مألوف بازرفت . (کلیله و دمنه ). و طبع آب آن است که روا بود که سنگ شود چنانکه به بعض جایها معهود است و به رأی العین دیده می شود. (چهارمقاله ص ٨). محمود زر و جواهر خواست و افزون از رسم معهود و عادت، ایاز را بخشش کرد. (چهارمقاله ص ٥٦). این لفظ در میان خلق معهود و متداول است و به فهم خوانندگان نزدیکتر. (اسرارالتوحید چ صفا ص ١٥). برخاستم ... و چنانکه معهود بود او را بیدار کردم و به جماعت رفتیم . (اسرار التوحید چ صفا ص ٣٤). و از اینجاست که کمینه ٔ خادم صحیفه ٔ ثنای دیگر ملکان را به آب داده است و بر طریقت معهود خط نسخ درکشیده . (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ١٥١). یک روز به سبب آب و هوا در ناقهی گستاخ شد و بر احتما کردن محافظت معهود ننمود علت نکس کرد. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ٢٨٦). از بهراو دعوتی بساخت و میزبانی کرد که مثل آن در آن عهد و دیگر عهود معهود نبود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ١٦٢). نمو زرع و برکت ریع به قرار معهود بازرفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٣١). بر قاعده ٔ معهود، مناشیر و امثله و مخاطبات به تازی نویسند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٦٧). او در مملکت خویش بر قاعده ٔ معهود متمکن گشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٩١). به قرار معهود و رسم مألوف بازگشت . (سندبادنامه ص ١٠). چون ارادت معهود بر قرار ندید گفت ... (گلستان ). کژدم را ولادت معهود نیست . (گلستان ). نظر با نیکوان رسمی است معهود نه این بدعت من آوردم به عالم . سعدی . بعد از عرض فرستادگان و گزاردن پیغام ایشان به رسم معهود در وقتی مناسب سخن گرگین به پایه ٔ سریر خلافت مصیر درانداختند. (ظفرنامه ٔ یزدی ). - شی ٔ معهود ؛ چیز شناخته شده که مسبوق به شناسایی وی باشند. (ناظم الاطباء). - مسکن معهود ؛ خانه ٔ معتاد و منزلی که به وی خو کرده باشند. (ناظم الاطباء). - نامعهود؛ غیرمعمول . نامتعارف . ندیده و نشناخته : سفله گو روی مگردان که اگر قارون است کس از او چشم ندارد کرم نامعهود. سعدی . ◄ قدیم و کهنه . (غیاث ) (ناظم الاطباء). ◄ جای باران نخستین رسیده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ محل بازگشت و منزلی که همیشه به آن باز گردند از هر کجا که رفته باشند. (ناظم الاطباء). و رجوع به معهد شود.