معود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معود.[ م ُ ع َوْ وِ ] (ع ص ) آنکه می آموزد و تعلیم می دهد سگ را برای شکار. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
معود. [ م ُع ْ ] (ع مص ) بردن چیزی را. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ تباه شدن معده ٔ کسی و گوارد نکردن طعام را. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). و رجوع به مَعد شود.
معود. [ م ُ ع َوْ وَ ](ع ص ) عادت کنانیده شده به چیزی . (آنندراج ). عادت داده شده . معتاد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : و محمدبن طغرل فرمان یافت هم اندر این ماه از علتی صعب که او را معود بود به روزگار. (تاریخ سیستان ). نبوده است تا بوده دوران گیتی به ابقای ابنای گیتی معود. سعدی . ◄ تربیت شده و تعلیم داده شده و ورزیده شده . (ناظم الاطباء).