معوز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معوز.[ م َ ] (اِخ ) شهری است در کرمان، میان این شهر و جیرفت دو منزل است از طریق فارس . (از معجم البلدان ).
معوز. [ م ُع ْ وِ ] (ع ص ) درویش و نیازمند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). فقیر. (اقرب الموارد).
معوز. [ م ِع ْ وَ ] (ع اِ) جامه ٔ کهنه . (دهار). جامه ٔ کهنه ٔ هر وقتی بدان جهت که لباس درویشان است . مِعْوَزَة. ج، معاوز. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). جامه ٔ کهنه و مستعمل . (ناظم الاطباء).