معیب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معیب . [ م َ ] (ع ص )عیب ناک . (منتهی الارب ) (آنندراج ). عیب ناک و معیوب . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). آهومند. دارای عیب .مُعَیِّب . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : زرّ سرخ ار شدپشیمانی سپید آتش گرفت چون توان گفتن که مغشوش و معیبش یافتم . خاقانی . پس هر چند این احتیاج و تعلق بیشتر بود بیت معیب تر باشد. (المعجم ص ٢١٨). مال رفته عمر رفته ای نسیب مال و جان داده پی کاله ٔ معیب . مولوی . ◄ (اِ) عیب . (منتهی الارب ) (غیاث ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). عیب . معاب . معابة. وصمت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
معیب . [ م ُ ] (ع ص ) عیب کننده و عیب دار. (غیاث ) (آنندراج ).
معیب . [ م ُ ع َی ْ ی َ ] (ع ص ) معیوب . عیب ناک . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : چو آبی به یک جا مهیا شود شود حوضه و آنگه به دریا شود معیب بود تا بود در مغاک معلق بود چون بود گرد خاک . نظامی . و رجوع به تعییب شود.