معین الدین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معین الدین . [ م ُ نُدْ دی ] (اِخ ) رجوع به احمدبن ابی الخیر زرکوب و شدالأزار ص ٤ و ٣١٧ شود.
معین الدین . [ م ُ نُدْ دی ] (اِخ ) محمد جامی (متوفی به ٧٨٣ هَ . ق .)از احفاد شیخ الاسلام معین الدین احمد جامی نامقی است .وی از مشایخ و علما و شعرای خراسان بود. از اوست : از باد صبا دلم چو بوی تو گرفت بگذاشت مرا و جستجوی تو گرفت اکنون ز من خسته نمی آرد یاد بوی تو گرفته بود خوی تو گرفت . و رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ٣ ص ٣٨٣ شود.
معین الدین . [ م ُ نُدْ دی ] (اِخ ) محمد اسفزاری از مورخان و فضلای قرن نهم هجری است . وی مؤلف کتاب «روضات الجنات فی تاریخ مدینة هرات » است که تاریخی است از شهر هرات و آن را به نام سلطان حسین ابوالغازی مصدر کرده است . این کتاب وقایع تا سال ٨٧٥ هَ . ق . را متضمن است . وی در ترسل نیز مهارتی داشته و به شغل انشاء نامه ها و مناشیر دولتی مشغول بوده و رساله ای هم در این باب تألیف کرده و شعر نیز می گفته است . از اشعار اوست : ز سرمه است آنکه می بینی به چشم هر پری پیکر که از غوغای چشمش می کند خاک سیه بر سر. و رجوع به تاریخ ادبیات براون ج ٣ ص ٤٨١، ٤٨٢ و ١٩٣ و حبیب السیر ج ٣ چ خیام ص ٣٤٨ شود.