مع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مع. [ م َع ع ] (ع مص ) گداخته شدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد)؛ مع هذاالشحم و غیره معاً؛ گداخته شد این پیه و جز آن . (ناظم الاطباء).
مع. [ م َ ع َ ] (ع حرف اضافه ) وا. (ترجمان القرآن ). به معنی با، و آن اسم است زیرا تنوین می پذیرد و حرف جر بر آن داخل می شود و ساکن می گرددچنانکه گویند جاؤا معاً. و یا حرف خفض است و یا کلمه ای است که چیزی را به چیز دیگر ضمیمه می کند و اصل آن «معاً» است . و یا برای مصاحبت است و نیز به معنی «عند» آید، و گویند «کنا معاً» ای جمیعاً. (از منتهی الارب ). یا که لفظی است به معنی همراهی و اسم جامد است از اسماء لازم الاضافه و آنچه بعضی مردم به جای «مع» «معه » به زیادت «ها» نویسند خطاست مگر آنکه آن را ضمیر مذکر واحد دانند و به ضم خوانند یا به وقف مظهرخوانند نه مختفی (غیاث ) (از آنندراج ). کلمه ای است که بعضی آن را اسم دانسته اند و بعضی حرف جر و استعمال می شود در ضم کردن چیزی به چیزی و بعضی گفته اند اگر بر آن حرف جر داخل شود اسم می باشد و الا حرف است و درسه معنی استعمال می گردد: اول در موضوع اجتماع به معنی «با» مانند واﷲ معکم یعنی خدا با شماست . دوم به معنی «در» می باشد و زمان اجتماع را می رساند مانند جئتک معالعصر یعنی آمدم ترا در زمان عصر. سوم به معنی نزد و مرادف «عند» می باشد مانند خرجنا معاً یعنی با هم و در یک زمان بیرون آمدیم و کنا معاً یعنی با هم بودیم و در یک جای بودیم و در این حال الف آن بدل از تنوین می باشد. و قولهم : افعل هذا مع هذا یعنی می کنم این کار را با آن کار یعنی همه را. (ناظم الاطباء). - معالتأسف ؛ با دریغ. با درد. معالاسف . با اندوه . با پشیمانی . - معالزمان ؛با زمان . تا زمان هست . همیشه . پیوسته : آن غمام عما قریب منجلی گردد، آفتاب مع الزمان، در عقده ٔ ذنب نخواهد ماند... (نفثة المصدور). علی الخصوص که سعدی مجال قرب تو یافت حقیقت است که ذکرش معالزمان ماند. سعدی . - معالغرامه ؛ با غرامت . با تاوان . - ◄ با پشیمانی و رنج : آن شب که در آن جناب میمون با عیش چنان معالغرامه . انوری (دیوان چ مدرس رضوی ج ٢ ص ٧٢٠). - معالقصه ؛ القصه . باری . فی الجمله . خلاصه . الحاصل . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : به مشکو در نبود آن ماه رخسار معالقصه به قصر آمد دگربار. نظامی . خواجه معالقصه که در بند ماست گرچه خدا نیست خداوند ماست . نظامی . معالقصه چندی ببودم مقیم به رنج و به راحت، به امید و بیم . سعدی . معالقصه در بزم صاحب مدام شب و روز خوش بودمی بر دوام . نزاری قهستانی . - معالواسطه ؛ با میانجی . مقابل بلاواسطه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آنچه با واسطه انجام گیرد. - معالوصف ؛ با این همه . با وصف این . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - ◄ با آنکه ؛ با اینکه . - مع ذلک ؛با این حال . با این همه . مع هذا : مع ذلک از روی انصاف چون انواع سخنان مردم همچون اصناف و طبقات خلق مختلف و متفاوت است ... (المعجم ). - مع ذلک کله ؛ با همه ٔ این احوال . با وجود همه ٔ اینها. - مع کردن ؛ همراه کردن . توأم کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مع ما ؛ با آنکه .باوجود اینکه : چون عبدالمطلب بمرد و صایت ها به عباس کرد مع ما که او کهتر بود به سال از یازده پسر که او را بودند. (کتاب النقض ص ٥٤٤). - معهذا ؛ با اینحال . با اینها. با وجود این : مع هذا شکست عظیم بر سپاه قزلباش افتاد. (عالم آرای عباسی ).