مغانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مغانه . [ م ُ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ) طرز و روش و قاعده و قانون وآداب آتش پرستان را گویند. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). منسوب به مغان . مربوط به مغان : مؤمنی و می خوری بجز توندیدم در جسد مؤمنانه جان مغانه . ناصرخسرو. گر من ز می مغانه مستم هستم ور کافر و گبر و بت پرستم هستم . (منسوب به خیام ). که تا روز خواهی نیوشید و نوشید سماع مغنی شراب مغانه . انوری . مرا غم تو به خمارخانه بازآورد ز راه کعبه به کوی مغانه بازآورد. خاقانی . یک دو دم بر سه قول کاسه گری چارکاس مغانه بستانیم . خاقانی . ساقی ز ره بهانه برخیز پیش آر می مغانه برخیز. نظامی . قوت جان از می مغانه کنیم نقل و می نوش عاشقانه کنیم . نظامی . یارب چه خوش آن می مغانه کز دست توام دهدزمانه . نظامی . دهقان ز خم می مغانه سرمست شده به سوی خانه . نظامی . در خانقه نگنجد اسرار عشق و مستی جام می مغانه هم با مغان توان زد. حافظ. و رجوع به مغ و مغان شود. ◄ (ق مرکب ) همچو مغان . مانند مغان : مغنی ره باستانی بزن مغانه، نوای مغانی بزن . نظامی . مغانه، می لعل برداشته به یاد مغان گردن افراشته . نظامی . وز آنجا سوی موقان کرد منزل مغانه، عشق آن بتخانه در دل . نظامی . درآمد مغ خدمت آموخته مغانه، چوآتش برافروخته . نظامی . و رجوع به مغ و مغان شود.