مغان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مغان . [ م ُ ] (اِ) ج ِ مغ. رجوع به مغ شود. ◄ مغان در اصل قبیله ای از قوم ماد بودند که مقام روحانیت منحصراً به آنان تعلق داشت . آنگاه که آیین زرتشت بر نواحی غرب و جنوب ایران یعنی ماد و پارس مستولی شد مغان پیشوایان دیانت جدید شدند. در کتاب اوستا نام طبقه ٔ روحانی را به همان عنوان قدیمی که داشته اند یعنی آترون می بینیم اما در عهد اشکانیان و ساسانیان معمولاً این طایفه رامغان می خوانده اند. (فرهنگ فارسی معین ) : برفتند ترکان ز پیش مغان کشیدندلشکر سوی دامغان . فردوسی . پیش دو دست او سجود کنند چون مغان پیش آذر خرداد. فرخی . بر در شبهت مدار عقل که ناخوش بود بر سرزند مغان بیم رقم ساختن . خاقانی . مرا ز اربعین مغان چون نپرسی که چل صبح در مغسرا می گریزم . خاقانی . بخواه از مغان در سفال آتش تر کز آتش سفال تو ریحان نماید. خاقانی . گر مغان را راز مرغان دیدمی دل به مرغ زندخوان دربستمی . خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٥٠٨). در توحید زن کاوازه داری چرا رسم مغان را تازه داری . نظامی . برآمد ناگه آن مرغ فسون ساز به آیین مغان بنمود پرواز. نظامی . رو بتابید از زر و گفت ای مغان تا نیاریدم ابوبکر ارمغان . مولوی . در خانقه نگنجد اسرار عشق و مستی جام می مغانه هم با مغان توان زد. حافظ. - پیر مغان ؛رجوع به همین مدخل شود. - خرابات مغان : در خرابات مغان نور خدا می بینم این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم . حافظ. رجوع به خرابات شود. - دیر مغان ؛ عبادتگاه . معبد زرتشتیان : از دیر مغان آمد ترسا بچه ای سرمست بر دوش چلیپایی خوش جام میی در دست . شاه نعمت اﷲ. و رجوع به ترکیب دیرمغان ذیل دیر شود. - کوی مغان ؛ جایگاه مغان . کوی زرتشتیان : بامدادان سوی مسجد می شدم پیری از کوی مغان آمد برون . خاقانی . سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کوی مغان است دگر بار مرا. خاقانی . ◄ دختر خوشگل زیبا. ◄ میکده و شرابخانه . (ناظم الاطباء) (ازفرهنگ جانسون ).
مغان . [ م ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان مرکزی بخش حومه ٔ شهرستان کاشمر است و ١٢١٤ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
مغان . [ م ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان رادکان است که در بخش حومه ٔ وارداک شهرستان مشهد واقع است و ٢٦٢ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).