مغبون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مغبون .[ م َ ] (ع ص ) فریب خورده در خرید و فروخت و زیان رسیده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). فریب خورده و فریفته شده وگول خورده و بیشتر در معامله گویند. الحدیث : المغبون لامحمود و لامأجور. (ناظم الاطباء). فریب خورده در بیع. (از اقرب الموارد). زیان دیده . زیان کشیده . زیان زده .زیانکار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : آن مرده را که کرد چنین زنده هرکس که این نداند مغبون است . ناصرخسرو. کسی کانده برد از نور خورشید بود مغبون به عمر خویش و محزون . ناصرخسرو. بس باک ندارم همی ز محنت مغبون من از این عمر رایگانم . مسعودسعد. تو ای بازاری مغبون که طفلی را ز بی رحمی دهی دین تا یکی حبه ش ز روی حیله بستانی . سنائی (دیوان چ مصفا ص ٣٤٩). ستد و داد را مباش زبون مرده بهتر که زنده و مغبون . سنائی . اگر کسی نفسی از زمان صحبت دوست به ملک روی زمین می دهد زهی مغبون . سعدی . - مغبون شدن ؛ فریب خوردن و فریفته شدن . (ناظم الاطباء). - مغبون کردن ؛ فریب دادن و گول زدن . (ناظم الاطباء). - امثال : قسمت کن، یا مغبون است یا ملعون . نظیر القاسم مغبون او ملغون . (امثال و حکم ص ١١٥٩ و ٢٢٦). ◄ سست عقل . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).