مغری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مغری . [ م ُ ] (ع ص ) چسبنده و لزوجت پیدا کننده . (آنندراج ). چسبنده .(یادداشت به خط مرحوم دهخدا). دوای خشکی است که اندکی رطوبت لزجی دارد و به وسیله ٔ آن به منافذ و دهانه ها می چسبد و آن را می بندد و مانع سیلان می گردد و هر چیز لزج سیال چسبنده را چون بر آتش نهند به صورت مغری درآید که دهانه ها و منافذ را می بندد و جلو سیلان را می گیرد. (از کتاب دوم قانون ص ١٥٠). چیز لزجی که بر منافذ و شکافهای مجاری می چسبد و آن را می بندد. (از بحرالجواهر) : و داروهای مغری و منضج برمی نهند، داروی مغری مسام و منفذ نسیم را بگیرد و داروهای منضج حرارت ضعیف را بجنباند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ ورغلاننده کسی را بر جنگ . (آنندراج ). آنکه برمی انگیزاند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مغری . [ م ُ را ] (ع ص ) برانگیخته شده . برآغالانیده شده . ◄ آزمند. (ازناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مغری . [ م َ ری ی ] (ع ص ) سریشمی شده و چسبانیده شده با سریشم . مَغریَّة. (ناظم الاطباء). و رجوع به مغروة و مغریة شود.