مغزدار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مغزدار. [ م َ ] (نف مرکب ) مقابل بی مغز، چون بادام مغزدار. (آنندراج ). هر چیزی که دارای مغز باشد وچیزی که پرمغز باشد. (ناظم الاطباء). دارای مغز. مغزآکنده . پرمغز. زاهق . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - حرف مغزدار ؛ حرف معقول ته دار. (آنندراج ). سخن پرمغز. سخن پرمعنی : سعی کن تا از تو ماند حرفهای مغزدار دیرتر پوسیده می گردد ز اعضا استخوان . شفیع اثر (از آنندراج ). - دُرِّ مغزدار سخن ؛ گوهر گرانبهای گفتار. سخن پرمعنی و عمیق : گهر ز خویش تهی می شود حباب صفت گهی که جلوه دهد درّ مغزدار سخن . محمدسعید اشرف (از آنندراج ). - زبان مغزدار ؛ کنایه از زبان چرب و فصیح . (آنندراج ) : در آن ساعت که از وصف لبت شیرین شود کامم بده یارب زبان مغزداری همچو بادامم . میرزا طاهر وحید (از آنندراج ). - مردم مغزدار ؛ مردم پرفکر مآل اندیش و مردم استوار. ضد بی مغز. (ناظم الاطباء).