مغسول
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مغسول . [ م َ ] (ع ص ) شسته . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). شسته شده . غسل داده شده و پاک شده . (از ناظم الاطباء). غسیل . (اقرب الموارد):ثوب مغسول ؛ جامه ٔ شسته . (مهذب الاسماء) : ز دست گریه کتابت نمی توانم کرد که می نویسم و در حال می شود مغسول . سعدی . ◄ سیکی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): شراب مغسول ؛ شراب مثلث . (بحر الجواهر، یادداشت ایضاً). ◄ خیس شده در آب . گذارده شده در آب تا در آن نفوذ کند : و آنجا که هیچ حاضر نباشد نان مغسول سود دارد و این چنان باشد که نان اندر آب سرد شکنند و یک ساعت بنهند و آن آب از وی بریزند و آب تازه کنند و یک ساعت دیگر بنهند پس آب دیگر باره بریزند از وی ... (ذخیره ٔ خوارزمشاهی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).