مغفر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مغفر. [ م ُ ف ِ ] (ع ص ) بز کوهی با بچه .(مهذب الاسماء). بز کوهی ماده با بچه . مغفرة. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). و رجوع به مُغفِرَة شود.
مغفر. [ م ُ ف ُ ] (ع اِ) مِغفار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (اقرب الموارد). و رجوع به مغفار شود. - امثال : هذا الجنی لا ان یکدالمغفر ؛ یعنی گوارا باد بر تو آنچه به دست آورده ای و آن مغفر نیست . و این مثل را در تفضیل چیزی زنند و برای کسی گفته می شود که خیر بسیاری به اورسیده باشد. (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مغفر. [ م ِ ف َ ] (ع اِ) خود. (دهار) (صحاح الفرس ). خود که بر سر نهند. (مهذب الاسماء). خود آهنی که صیغه ٔ اسم آلة است، از غفر که به معنی پوشیدن و پنهان کردن است . (غیاث ). خود و کلاه آهنین . (ناظم الاطباء). کلاه آهنی که روز جنگ پوشند. مغفرة. و با لفظ بر سر شکستن و بر فرق دوختن مستعمل . (آنندراج ). از سلاحهاست و آن مانند خود است جز آنکه اطراف آن فروآویخته است، چنانکه پشت گردن و دوگوش شخص را گیرد و گاهی برای محافظت بینی نیز قرار دهند و معمولاً از زره باشد. (از صبح الاعشی ج ٢ ص ١٣٥) : نه ز آهن درع بایستی نه دلدل نه سر پایانْش بایستی نه مغفر. دقیقی (از گنج بازیافته ص ٧٢). مر این رزمگه بزمگاه من است گرانمایه مغفر کلاه من است . فردوسی . چو بشکست نیزه برآشفت شاه بزد گرز بر مغفر کینه خواه . فردوسی . ز خفتان شایسته بد بسترش به بالین نهاد آن کیی مغفرش . فردوسی . از آن مرز کس را به مردم نداشت ز ناهید مغفر همی برفراشت . فردوسی . روز نبرد تو نکند دشمن تو را با ناوک تو مغفر پولاد مغفری . فرخی . فکندم کلاه گلین از سرش چنان کز سر غازیی مغفری . منوچهری . گرز او مغفر چون سنگ صلایه شکند در سرش مغز، چو خایسک که خایه شکند. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی چ ١ ص ١٥٥). مگر قومی که از اهل و خویش او که با وی ثبات خواستند کرد در جوشن و زره و مغفر و سلاح غرق بودند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ١٩٠). در حرب این زمانه ٔ دیوانه از صبر ساز تیغ و ز دین مغفر . ناصرخسرو. فایده زین جوشن و مغفر ترا نیست مگر خواب و خورِ ایدری . ناصرخسرو. سوارانی سراندازان و تازان همه با جوشن سیمین و مغفر . ناصرخسرو. چه بایدمغفر از آهن مر آن را که یزدان داده باشد مغفر از فر. ازرقی . بر پرچم علامت بر ناوک غلامان از مشتریش طاس است از آفتاب مغفر. خاقانی . عید عدو به مرگ بدل شد که بازدید باران تیغ و ابر کف و برق مغفرش . خاقانی . زآن مقنعه کآن شاه به بهرام فرستاد یک تار به صد مغفر رستم نفروشم . خاقانی . بخت کم کردند چون یاری ز کافر ساختند روی کژ دیدند چون آیینه مغفر ساختند. خاقانی . همان دم که دیدیم گرد سپاه زره جامه کردیم و مغفر کلاه . (بوستان ). ◄ زره خود که زیر کلاه پوشند. مغفرة. ج، مغافر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). زرهی به اندازه ٔ سرکه زیر قلنسوه پوشند و گویند کرانه های آویزان خود باشد و گویند حلقه هایی است که در پایین خود قرار دهند، چنانکه تمام گردن را بگیرد و آن را محافظت کند. (از اقرب الموارد) : بدین تیغ هندی ببرم سرت بگرید به تو جوشن و مغفرت . فردوسی . کفن شد کنون مغفر و جوشنش ز خاک افسر و گور پیراهنش . فردوسی . پر از زخم شمشیر گشته تنش بریده بر و مغفر و جوشنش . فردوسی . بجای قبای درع بستی و جوشن بجای کله خود جستی و مغفر. فرخی . همه به خود و مغفر و زره و جوشن بیاراستند. (تاریخ سیستان ). آن یکی وهمی چو بادی می پرد وآن یکی چون تیغ مغفر می درد. مولوی . شنیده ای تو بسی قصه ٔسلحشوران به حرب دیده دلیران نه جبه و مغفر . نظام قاری (دیوان البسه ص ١٦). ◄ زره پاره ای که مرد با سلاح بر روی درافکند در جنگ . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) : چو تنها بدیدش زن چاره جو از آن مغفر تیره بگشاد رو. فردوسی . ◄ مِغفار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). و رجوع به مغفار شود.