مغنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ غَ نّ) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- آوازه خوان، سرودگوی.<BR>۲- مطرب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ) [ ع. ] (اِفا.) بی نیاز، بی نیازکننده.
(مُ غَ نّ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- آوازه خوان، سرودگوی. ۲- مطرب.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مغنی . [ م َ نا ] (ع اِ) آنجا که فرودآیند. (مهذب الاسماء). جای و منزل که بدان اهل آن بی نیاز و غنی گردیدند، سپس از آن کوچ کردند، یا عام است . جای بااهل و باشندگان . ج، مغانی . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). منزلی که در آن اقامت کنند و سپس کوچ نمایند. و یا عام است و گویند: خربت مبانیهم و خلت مغانیهم . ج، مغانی . (از اقرب الموارد). ◄ چاره و گویند: ماله عنه مغنی ؛ ای بد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ سزاواری . شایستگی . (از ناظم الاطباء). و گویند: مکان کذا مغنی من فلان ؛ یعنی این مکان سزاوار و شایسته ٔ فلان است . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مغنی . [ م ُ ] (ع ص ) بی نیازکننده . (مهذب الاسماء). بی نیازگرداننده . (غیاث ) (آنندراج ). بی نیازکننده و کفایت کننده . (ناظم الاطباء) : و لابد نور تابع سراج تواند بود، تعین این معنی از تطویل عبارت مغنی آمد و السلام . (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ١٢١). و گروهی آن را خود غنیه خوانده که مغنی شیوه ای است از طلب غوانی افکار دبیرانه . (مرزبان نامه ). که تو پاکی از خطر وز نیستی نیستان را موجد و مغنیستی . مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ٧٥). - غیرمغنی ؛ نیازمند و غیرمکفی . (ناظم الاطباء).
مغنی . [ م ُ ] (اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).