مغبچه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ غْ بْ یا بَ چِّ) (اِمر.)<BR>۱- بچة مغ.<BR>۲- پسر بچهای که در میخانهها خدمت میکرد، باده فروش. ج. مغبچگان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ غْ بْ یا بَ چِّ) (اِمر.) ۱- بچه مغ. ۲- پسر بچهای که در میخانهها خدمت میکرد، باده فروش. ج. مغبچگان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مغبچه .[ م ُ ب َ چ َ / چ ِ ] (اِ مرکب ) بچه ٔ آتش پرست . (ناظم الاطباء). بچه ٔ مغ. فرزند مغ. ج، مغبچگان : من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک مغبچه ای ز هرطرف می زندم به چنگ و دف . حافظ. مغبچه ای می گذشت راهزن دین و دل در پی آن آشنا از همه بیگانه شد. حافظ. پیری آنجابه آتش افروزی به ادب گرد پیر مغبچگان . هاتف . ◄ بچه ٔ میکده . (ناظم الاطباء). پسر بچه ای که در میکده ها خدمت کند : در کنج خرابات یکی مغبچه دیدیم در پیش رخش سربنهادیم دگر بار آن دل که به صد حیله ز خوبان بربودیم در دست یکی مغبچه دادیم دگربار. فخرالدین عراقی . گر چنین جلوه کند مغبچه ٔ باده فروش خاکروب در میخانه کنم مژگان را. حافظ. آمد افسوس کنان مغبچه ٔ باده فروش گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده . حافظ. گر شوند آگه از اندیشه ٔ ما مغبچگان بعد از این خرقه ٔ صوفی به گرو نستانند. حافظ. نامه ٔ تعزیت دختر رز بنویسید تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند. حافظ. و رجوع به مغ و مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات فارسی تألیف دکتر معین چ ١ ص ٢٧٧ و ٢٧٨ شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی