مفاجا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مفاجا. [ م ُ ] (از ع، ق ) مخفف مفاجات به معنی ناگاه .(غیاث ) (آنندراج ). نابیوسان . ناگه . ناگهان . ناگاهان . فجاءةً. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : اندوهم از آن است که یک روز مفاجا آسیبی از این دل بفتد بر جگر آید. فرخی . پنج چیز است که چون به مردم رسد در حال صورت روی را متغیرکند: یکی نشاط ناگهان و یکی غم مفاجا و... (قابوسنامه ). امی نتواند خط ورا خواند امروز بنمایمش مفاجا. ناصرخسرو. چون تجویف دل که هنگام ترسی عظیم از خون خالی شود و مردم بدان سبب مفاجا بمیرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). نصرت همی طلب کرد از کین تو ولیکن در آرزوی نصرت مقهور شد مفاجا. امیرمعزی . با بخت بادت الفتی خصم تو در هر آفتی از ذوالفقارت ای فتی خونش مفاجا ریخته . خاقانی . از پس سنگ سیه بوسه زدن وقت وداع چشمه ٔ خضر ز ظلمات، مفاجا بینند. خاقانی . و رجوع به مفاجات و مفاجاة شود. - بمفاجا ؛ به ناگهان . غفلةً. بغتةً : یکی روز بامدادی خبر افتاد که دوش فلان قصاب بمرد بمفاجا. (چهار مقاله ص ١٢٨). - مرگ مفاجا ؛ مرگ ناگهانی : تا ابد بادت بقا کاعدات را بسته ٔ مرگ مفاجا دیده ام . خاقانی . مرا مشتی یهودی فعل خصمند چو عیسی ترسم از مرگ مفاجا. خاقانی . و رجوع به مفاجات و مفاجاة شود. ◄ (اِمص ) حمله ٔ ناگهانی : صاحب حزم در هیچ حال از دشمن ایمن نگردد، در هنگام نزدیکی از مفاجا اندیشد و چون مسافت در میان افتد از معاودت . (کلیله و دمنه چ مینوی ص ١٩٦).