مفاخرت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ خِ رَ) [ ع. مفاخرة ] (مص ل.) فخر کردن، به خود نازیدن<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ خِ رَ) [ ع. مفاخره ] (مص ل.) فخر کردن، به خود نازیدن
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مفاخرت . [ م ُ خ َ / خ ِ رَ ] (از ع، اِمص ) با کسی فخر کردن و نازش کردن در بزرگی . (غیاث ). مفاخرة. و رجوع به مفاخرة شود. ◄ (اِمص ) فخریه و تفاخر و اظهار بزرگی و مناقبت در حسب و نسب و جز آن . (ناظم الاطباء). نازش . سرفرازی . سرافرازی . سربلندی . فخر. افتخار. مباهات . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ج، مفاخرات : به اصل تنها کس را مفاخرت نرسد که نسبت همه از آدم است و از حواست . مسعودسعد. ز ماده بودن خورشید را مفاخرت است که طبع اوست معانی بکر را مادر. مسعودسعد. پادشاهی را به مکان او مفاخرت است و دولت را به خدمت او مبادرت . (چهارمقاله ص ١٣٥). و رجوع به مفاخرات شود.