مفارق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مفارق . [ م َ رِ ] (ع اِ) ج ِ مَفرَق یا مِفرَق .(منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). و رجوع به مفرق شود. ◄ مأخوذ از تازی، فرق سر و محل جدا کردگی مویهای سر از هم . (ناظم الاطباء) : صبح مشیب از مشارق مفارق بردمیده ... (نفثة المصدور چ یزدگردی ص ٦). چندانکه مفارق آفاق را به سواد شب خضاب کردند در حجاب ظلمت متواری و متنکر در درون شهر رفت . (مرزبان نامه چ قزوینی ص ١٢٦).
مفارق . [ م ُ رِ ] (ع ص ) جداشونده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به مفارقة شود. - عرض مفارق ؛ (اصطلاح منطق ) در اصطلاح منطقیان، عرض غیرلازم . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). و رجوع به عرض شود. ◄ (اصطلاح حکمت و کلام ) نزد حکما و متکلمان، ممکنی که متحیز و حال ّ در متحیز نباشد و آن را مجرد نیز نامند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). موجود غیرمادی و از آن جهت مفارق گویند که جدای از ماده و مافوق اجسام و جسمانیات است . (فرهنگ علوم عقلی تألیف سجادی ). جوهری جز هیولی و صورت و جسم . (یادداشت به خطمرحوم دهخدا). و رجوع به مفارقات و کشاف اصطلاحات الفنون شود.