مفتاح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ) [ ع. ] (اِ.) کلید. ج. مفاتیح.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ) [ ع. ] (اِ.) کلید. ج. مفاتیح.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مفتاح . [ م ِ ] (ع اِ) کلید.مِفتَح . (مهذب الاسماء). کلید و هرچه بدان چیزی گشایند. ج، مفاتیح . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). آلتی که بدان در و هر چیز بسته را بگشایند و کلید. (ناظم الاطباء). آلت گشودن قفل و در بسته . اقلید. مِقلاد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : تیغ تو مفتاح قلعتها شد اندرگاه فتح تیر تو مومول شد در دیده های دیده بان . عسجدی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). چگونه بسته شوم هر زمان به بند گران که هست رای تو قفل زمانه رامفتاح . مسعودسعد. مفتاح نصرت و ظفر و فتح در کفت آن سرشکار تن شکر جان شکار باد. مسعودسعد. اوست مفتاح گنج خانه ٔ جود اوست مصباح آسمان وجود. سنائی (مثنویها چ مدرس رضوی ص ٢١٨). و آن را عمده ٔ هر نیکی ... و مفتاح هر حکمت می شناسند. (کلیله و دمنه ). اما مفتاح همه ٔ اغراض کتمان اسرار است . (کلیله و دمنه ). کو تیغ که مفتاح نجات است سرم را کآن تیغ به صد تاج سر جم نفروشم . خاقانی . هر دو فتاح و رمز را مفتاح هر دو سردار و علم را بندار. خاقانی . مصباح امم امام اکمل مفتاح همم همام اکرم . خاقانی . و چون به انفاس صاعده ٔ فایحه سر فاتحه سراید فتاح علم شود و مفتاح خاطر قفال آید.(منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ١٧٩). ذره ذره گر شود مفتاحها این گشایش نیست جز از کبریا. مولوی . چون که قسام اوست کفر آمد گله صبرباید صبر مفتاح الصله . مولوی . ما نمی گفتیم کم نال از حرج صبر کن کالصبر مفتاح الفرج . مولوی . ز کوی مغان رخ مگردان که آنجا فروشند مفتاح مشکل گشایی . حافظ. - مفتاح الغیب ؛ عبارت از اسماء ذات است . که مقام غیبت الهی اند و اول تعین اند. (فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبیرات عرفانی تألیف سجادی ). - مفتاح اول ؛ عبارت از اندراج اشیاء است آن طور که هستند در غیب الغیوب که حروف اصلیه هم گویند، یعنی اندراج در احدیت ذات چون شجره در نوات . (فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبیرات عرفانی تألیف سجادی ). - مفتاح سرالقدر ؛ عبارت از اختلاف استعدادات اعیان ممکنه است . (فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبیرات عرفانی تألیف سجادی ). - امثال : صبر مفتاح کارها باشد . (امثال و حکم ج ٢ ص ١٠٥٢). ◄ هر چیزی که بدان چیز دشوار و مشکلی را آسان کنند. (ناظم الاطباء). ◄ نشانی است که در ران و گردن شتر نمایند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). نشانی که در بالای ران و یا گردن کنند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
واژگان فارسی سره واژهدان
کلید