مفتقر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مفتقر. [ م ُ ت َ ق ِ ] (ع ص ) محتاج . (غیاث ) (آنندراج ). نیازمندشده . درویش گشته . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). نیازمند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : اعیان این مملکت به دیدار او مفتقرند و جواب این حرف را منتظر. (گلستان ). نه چنان مفتقرم کِم نظری سیر کند یا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزم . سعدی . و رجوع به افتقار شود.