مفرج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مفرج . [ م ُ ف َرْ رِ ] (ع ص ) کسی که دور می کنداندوه را. (ناظم الاطباء). برنده ٔ اندوه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : گفتم اندر او با حکماءدینی ... و با حکماء فلسفی و فضلاء منطقی به برهانهای عقلی و مقدمات منتج و مفرج . (جامع الحکمتین ص ١٨). - مفرج الغم ؛ از میان برنده ٔ اندوه . دورکننده ٔ غم : و بزرگان شراب را صابون الهم خوانده اند و گروهی مفرج الغم . (نوروزنامه ). - مفرج غم ؛ غمگسار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مدخل قبل شود. - مفرج گَران فلک ؛ کنایه از فرشتگان و ملائکه باشد. (برهان ). - ◄ ستاره ها و کواکب را نیز گویند. (برهان ).
مفرج . [ م ُ رَ ](ع ص ) کشته که کشنده ٔ او را ندانند. (مهذب الاسماء).کشته که در دشت، دور از ده یافته شود. (منتهی الارب )(آنندراج ) (از ناظم الاطباء). کشته که در بیابان دوراز آبادی یافته شود و قاتل او معلوم نباشد. (از اقرب الموارد). ◄ آنکه اسلام آورده و با کسی موالات نکرده . و منه الحدیث : لایترک فی الاسلام مفرج ؛ ای اذا جنی جنایة کان علی بیت المال لانه لا عاقلة له . و نیز مفرح با حاء مهمله گفته اند. (منتهی الارب ). آنکه اسلام آورده و با کسی موالات نکرده . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ کسی که فرزند ندارد و گویند کسی که عشیره ندارد. ◄ کسی که مال ندارد (از اقرب الموارد). ◄ گذاشته و یک سو شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ).
مفرج . [ م ُ رِ ] (ع ص ) ماکیان با چوزه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ماکیان دارای جوجه . (از اقرب الموارد). ◄ تیرانداز نیکو که روزی ناگاه مهارت او متغیر گردد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).