مفرح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مفرح .[ م ُ رَ ] (ع ص ) نیازمند محتاج مغلوب . ◄ آنکه نسب او شناخته نگردد و موالات نکرده باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ کشته که در میان دو ده یا در دشت دوردست یافته شود. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). کشته ای که بین دو ده یافته شود و بعضی گویند این کلمه «مُفْرَج » با جیم است . (از اقرب الموارد).
مفرح . [ م ُ رِ ] (ع ص ) شادمانی آورنده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). و رجوع به افراح شود.
مفرح . [ م ُ ف َرْ رِ ] (ع ص ) فرحت دهنده . (غیاث ) (آنندراج ). شادمانی آورنده . هر چیزی که شادمانی آورد و فرح بخشد و خوشحالی دهد. (ناظم الاطباء). فرح بخش . شادی آور. مسرت بخش . دلگشا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : آوازهای خوش مفرح مثل غنا از آن استماع می کردند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ١ ص ٤٠). هر نفسی که فرومی رود ممد حیات است و چون برمی آید مفرح ذات . (گلستان ). - مفرح گری ؛ مفرح گر بودن که عبارت از فرحت رسانیدن است . (آنندراج ) : ندید از غمش تا مفرح گری به قهقه نیفتاد کبک دری . ملاطغرا (از آنندراج ). - مفرح نامه ؛ نامه ٔ فرح انگیز. نامه ای که خواندن آن دل را شادمان و پرنشاط سازد. در شاهد زیر از نظامی مراد منظومه ٔ «خسرو و شیرین » است : مفرح نامه ٔ دلهاش خوانند کلید بند مشکلهاش خوانند. نظامی (خسرو و شیرین چ وحید ص ٢). ◄ (اِ) (اصطلاح طب )داروی مقوی دل . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). نام دوای مرکب که شیرین و خوشمزه و خوشبو و مقوی دل و جگر باشد. (غیاث ). به اصطلاح اطبا، نوعی از مرکبات که اعضای رئیسه را قوت دهد، شیرین و خوشمزه و خوشبودار بود. (آنندراج ). نام دارویی است . (از اقرب الموارد).دوایی که فرح آرد. دوا که اندوه ببرد. مرکباتی از داروها که فرح و انبساط آرد. سَلوان . سَلوانَه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مفرح عبارت از چیزی است که مشتمل باشد بر تصفیه ٔ نفس که عبارت از روح حیوانی است و قوتها و فکر و تقویت آلات آنچه ادراک با نفس مجرداست هرچند آلات قوی باشد و از کدورات بعیده و حواس باطنی و ظاهری صحیح باشد ادراک بیشتر می گردد. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). دوایی را نامند که تعدیل مزاج و تلطیف اخلاط و روح حیوانی و نفسانی نماید و حزن را زایل سازد و دماغ را قوت بخشد و حواس را نیکو گرداند و کسالت را دور کند، مانند شراب .(فهرست مخزن الادویه ) : اطبا به مفرح اندر زر و سیم و مروارید افکنند و عود و مشک و ابریشم . (نوروزنامه ). آن کس که از ایشان دور افتد، تسلی از چه طریق جوید و به کدام مفرح تداوی طلبد. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ١٨٨). پس شربتی بخورد و مفرحی ساختم او را معتدل و یک هفته معالجت کردم . (چهارمقاله ص ١٣٤). سمندر را غذا آید ز دریا چو ماهی را مفرح گردد اخگر. اختیارالدین روزبه شیبانی (از لباب الالباب ). ساغر از یاقوت و مروارید و زر صد مفرح در زمان آمیخته . خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٥١٣). عاشقان از زر رخساره و یاقوت سرشک بس مفرح که ز یاقوت و زر آمیخته اند. خاقانی . از آن شراب که نامش مفرح کرم است به رحمت این جگر گرم را بساز دوا. خاقانی . برای رنج دل و عیش بدگوارم ساخت جوارشی ز تحیت، مفرحی ز ثنا. خاقانی . نطقش معلمی که کند عقل را ادب خلقش مفرحی که دهد روح را شفا. خاقانی . آن مفرح که لعل دارد و در خنده ٔ کم شده ست و گریه ٔ پر. نظامی (هفت پیکر چ وحید ص ٣٩). نمیرم تا ابد گر درد خود را مفرح از لب میگونْت جویم . عطار. و در مفرحها و معاجین و در داروهای چشم به کار دارند . (تنسوخ نامه ٔ ایلخانی تألیف خواجه نصیر طوسی، انتشارات بنیادفرهنگ ص ٢١٣). خاصیت او آن است که در معجونها و مفرحها به کار دارند. (تنسوخ نامه ٔ ایلخانی ایضاً ص ٢١٤). و رجوع به تذکره ٔ ضریر انطاکی جزء اول ص ٣٢١ شود. - مفرح اعظم ؛ بهترین مفرحات و موافق ومعدل جمیع امزجه ... مرکب است از شاهتره، بادرنجبویه، گل گاوزبان، لاجورد غیر مغسول، زعفران، ابریشم مقرض، صندل سفید و... (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). و رجوع به همین مأخذ شود. - مفرح اکبر ؛ معجونی که ظاهراًبرای تقویت و درمان قلب به کار می رفته است : بیمار دل بخورد مزور نمی رسد کو را دوا مفرح اکبر نکوتر است . خاقانی . و رجوع به ترکیب مفرح اعظم شود. - مفرح بارد ؛ ترکیبی از گل سرخ، زرشک، صندل سفید، طباشیر، بادرنجبویه، طلای محلول، نقره ٔ محلول، فادزهر معدنی، عنبر و...(از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). و رجوع به همین مأخذ شود. - مفرح جالینوس ؛ معروف به طولاماخس، یعنی جبارالقلب و آن ترکیبی است از صندل سفید و زرد و سرخ، پوست رازیانه، سنبل الطیب ... نارنج و ترنج، ابریشم مقرض، کهر، مرجان، مروارید، طلای محلول، نقره ٔمحلول، زمرد، یاقوت و... (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). و رجوع به همین مأخذ شود. - مفرح حار ؛ترکیبی از بادرنجبویه، اترج، قرنفل، زعفران، مشک، عنبر و... (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). و رجوع به همین کتاب شود. - مفرح زر و یاقوت ؛ در بیت زیر ظاهراً نوعی مفرح بوده که در آن زر و یاقوت از ارکان اصلی به شمار می رفته است : معانیش همه یاقوت بود و زر یعنی مفرح زر و یاقوت به برد سودا. خاقانی . و رجوع به ترکیب مفرح یاقوت شود. - مفرح یاقوت ؛ شرابی که با آن اندکی از گرد ساییده شده ٔ انواع گوهرهای گرانبها، مانند یاقوت، مروارید، بسد، عقیق و امثال آنها می آمیختند و معتقد بودند که چنین شرابی نشاط بیشتری می بخشد : علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن که این مفرح یاقوت در خزانه ٔ توست . حافظ. و رجوع به مفرحات شود. - مفرح یاقوتی ؛ ترکیبی از مروارید، کهربا، بسد، ابریشم مقرض، سرطان محرق نهری، نخاله ٔ طلا، لسان الثور، یاقوت، تخم فرنجمشک، تخم بادروج و تخم بادرنجبویه ... (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). و رجوع به همین کتاب شود. ◄ بادرنجبویه . (بحر الجواهر). - مفرح قلب المحزون ؛ بادرنجبویه . (الفاظ الادویه ) (فهرست مخزن الادویه ). ◄ گاوزبان . (الفاظ الادویه ). لسان الثور. (بحر الجواهر) (تحفه ٔ حکیم مؤمن ) (فهرست مخزن الادویه ).