مفر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مفر. [ م ِ ف َرر ] (ع ص ) فرس مفر؛ اسب زود و نیکو گریز یا صالح آن که بر وی گریزند. (منتهی الارب ) (از آنندراج ). اسبی که خوب گریزد و نیکو فرار کند و اسبی که صلاحیت فرار داشته باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مفر. [ م َ ف َرر / م َ ف ِرر ] (ع مص ) گریختن . (تاج المصادر بیهقی ) (غیاث ). فرار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). و رجوع به فرار شود.
مفر. [ م َ ف ِرر / م َ ف َرر ] (ع اِ) گریختن جای . (مهذب الاسماء). گریزجای . (تفلیسی ). جای گریز. (دهار) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). اسم ظرف است از فرار به معنی جای گریختن، یعنی جایی که در آن گریخته نشیند و از آفت امن یابد. (غیاث ). گریزگاه . مهرب . محیص . محید. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : حصار کندهه را ازبهیم خالی کرد بهیم را به جهان آن حصار بود مفر. فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٧٤). شکر ایزد را کامروز بدانجایگهم که شهان همه گیتی را آنجاست مفر. فرخی (ایضاً ص ١٠٩). عاجز نمی کند او را هیچ دشواری و مفر و گریزگاهی نیست هیچ احدی را از قضای او. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٠٧). در این آتش چه می جوید سمندروار پروانه یکی چندین مقر دارد یکی چندین مفر دارد. ناصرخسرو. دانم که نیست جز که به سوی تو ای خدا روز حساب و حشر مفر و وزر مرا. ناصرخسرو. کز بادیه ٔ جهالت جز سوی او مفر نیست زیرا که جاهلان را جز در سقر مقر نیست . ناصرخسرو. با چنو پادشاهی این مضایقت نباید کردن، خاصه که از این دیر هیچ مفری نیست . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠١). جناب تو علما را ز نائبات پناه جوار تو حکما را ز حادثات مفر. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ٣٩٦). زمانه به دستش دهد نامه ای نبشته در آن نامه این المفر. امیرمعزی (ایضاً ص ٣٨٣). گفتم بس است حشمت او شرع را پناه گفتا بس است حضرت او خلق را مفر. امیرمعزی (ایضاً ص ٣٨٦). در دارالکتب و بام دبستان بکنید بر نظاره ز در و بام مفربگشایید. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ١٦١). در صمیم عالی علوی مقر و مفر پدید کرد. (سندبادنامه ص ٢). و از آن اذیت و بلیت مفر و محیصی نمی دانست . (المعجم ص ٧). ◄ مأخوذ از تازی، راه گریز. (ناظم الاطباء). راهی که از آن راه توان گریخت . (غیاث ) (آنندراج ).