مفلسی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مفلسی . [ م ُ ل ِ ](حامص ) بینوایی . بی چیزی . تنگدستی . (از ناظم الاطباء). افلاس . مفلس بودن . حالت و چگونگی مفلس : مفلسی من تو را از بر من می برد سرکشی تو مرا از تو بری می کند. خاقانی . اسکندر و تنعم و ملک دو روزه عمر خضر و شعار مفلسی و عمر جاودان . خاقانی . شحنه ٔ این راه چوغارتگر است مفلسی از محتشمی بهتر است . نظامی . مفلسی دیو را یزدان ما هم منادی کرد در قرآن ما. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ٨٩). مشتری را بهای روی تو نیست من بدین مفلسی خریدارم . سعدی . عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار عذرم پذیر و جرم به ذیل کرم بپوش . حافظ. و رجوع به مفلس شود.