مفکوک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) جدا کرده شده، جدا مانده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) جدا کرده شده، جدا مانده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مفکوک . [ م َ ] (ع ص ) رهاشده . آزادشده . ◄ باز شده . گشادشده . ◄ بسته نشده از تشدید. ◄ معاف شده . (ناظم الاطباء). ◄ جداکرده . جداشده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مفکوک شدن ؛ جدا شدن . منشعب شدن : آن جماعت چون دیده اند که مزاحفات بحور از سوالم مفکوک نمی شود پنداشته اند که همچنانکه سوالم بحور را دوایر لازم است مزاحفات را نیز دوایر باید. (المعجم چ قزوینی و مدرس رضوی چ ١ ص ٦٦).