مقاعس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقاعس . [ م َ ع ِ ] (ع ص، اِ) ج ِ مُقْعَنْسِس . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). و رجوع به مقعنسس شود.
مقاعس . [ م ُ ع ِ ] (ع ص ) آنکه از عهد و سوگند خود برمی گردد. (ناظم الاطباء). رجوع به مدخل بعد شود.
مقاعس . [ م ُ ع ِ ] (اِخ ) پدرحیی است از تمیم و او را بدین جهت چنین لقبی دادند که وی از سوگندی که میان قوم او بود برگشت . (از منتهی الارب ). حارث بن عمروبن کعب بن سعدبن زید مناة را گویند. (امتاع الاسماع ص ٥٠٩). و رجوع به مدخل قبل شود.