مقانب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقانب . [ م َ ن ِ ] (ع اِ)ج ِ مِقنَب . (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به مقنب شود. ◄ گرگهای بسیار شکار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ گروهی از سواران که برای غارت جمع شوند. (از اقرب الموارد) : ایشان را از کمات کتائب و حمات مقانب شناختی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣١٦). تمامت اقارب و عساکر و مقانب و عشایر را از شریف تا وضیع... به نسبت و اندازه ٔ همت خویش نصیبه ای تمام دادند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ١ ص ١٤٩). لشکرکشان حضرت و بندگان دولت، عساکر و مقانب به مشارق و مغارب کشیده . (جهانگشای جوینی ایضاً ج ١ ص ١٥٩).