مقاومت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ وِ مَ) [ ع. مقاومة ]<BR>۱- (مص ل.) ایستادگی کردن، پایداری نمودن.<BR>۲- (اِمص.) ایستادگی، پایداری.<BR>۳- دوام، استحکام.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ وِ مَ) [ ع. مقاومه ] ۱- (مص ل.) ایستادگی کردن، پایداری نمودن. ۲- (اِمص.) ایستادگی، پایداری. ۳- دوام، استحکام.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقاومت . [ م ُ وَ / وِ م َ ] (از ع، اِمص ) ایستادگی و برابری و مقابلی . (ناظم الاطباء). مقاومة. پافشاری . ایستادگی . استقامت . پایداری . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : جز جنگ و مقاومت روی ندارد. (کلیله و دمنه ). با صیاد مقاومت صورت نبندد. (کلیله و دمنه ). چون به آمل رسیدندابوالعباس از مقاومت ایشان عاجز آمد و به هزیمت شد.(ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٢٦١). چون به ولایت شهریار رسیدند شمس المعالی ... دل بر مقاومت ایشان نهاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٢٦٣). مجال مجادله ممکن نگردد و مکنت مقاومت صورت نبندد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٢٩١). اهل آن قلعت به مقاومت بازایستادند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٤١٥). اگر به مقاومت او قیام نماییم ظفر یابیم و پیروز آییم . (مرزبان نامه چ قزوینی ص ٨١). دانا هرچند که دولت را مساعد دشمن بیند از کوشش در مقاومت به قدر وسع خویش کم نکند. (مرزبان نامه ایضاً ص ٨١). مادر گفت اگر تو مقاومت این خصم به مظاهرت موشان و معاونت ایشان خواهی کرد زود بودکه هلاک شوی . (مرزبان نامه ایضاً ص ٩٠). خیل از جوانب بر کار شد... و مدت پنج ماه مقاومت نمودند. (مرزبان نامه چ قزوینی ج ١ ص ٦٤). من می خواهم ... در پیش تو جانسپاریها کنم و من این قدر دانم که مرا مجال مقاومت تونباشد. (جوامع الحکایات عوفی ). فریدون غوری نام که سروری از جمله قاده ٔ سلطان بود با مردی پانصد بر دروازه مترصد بود و مقاومت را مستعد. (جهانگشای جوینی ایضاً ج ١ ص ٩٩). بدین سبب اهالی شهر در کار مجدتر شدندو بر مقاومت و مبارزات صبورتر گشتند. (جهانگشای جوینی ایضاً ج ١ ص ١٠٠). فی الجمله پسر در قوت و صنعت سر آمد چنانکه کسی را در زمان او با او امکان مقاومت نماند. (گلستان ). مقاومت با ایشان ممتنع است . (گلستان ).کسی که با او مجال مقاومت نبود. (گلستان ). و ملوک از هر طرف به منازعت برخاستند. به مقاومت، لشکر آراستند. (گلستان ). خواجه علی چون قوت مقاومت نداشت علم عزیمت به صوب مازندران برافراشت . (حبیب السیر چ خیام ج ٣ ص ٣٦٦). سلطان بدیعالزمان میرزا تاب مقاومت نیاورده به جانب قندهار شتافت . (حبیب السیر ایضاً ج ٤ ص ١١٢). - مقاومت الکتریکی ؛ (اصطلاح فیزیک ) کمیتی است متناسب با مقدار گرمایی که بر اثر عبور جریان برق درسیم ایجاد می شود و واحد آن اهم و علامتش W است . - مقاومت پیوستن ؛ مقاومت کردن . پایداری کردن . ایستادگی کردن : کیست که با قضای آسمانی مقاومت یارد پیوست . (کلیله و دمنه ). - مقاومت رفتن ؛ ایستادگی به عمل آمدن . پایداری کردن : از هر دو جانب مقاومت رفت . (کلیله ودمنه ). - مقاومت کردن ؛ پایداری کردن ایستادگی کردن . در ایستادن . پای داشتن . ثبات ورزیدن . پافشاری کردن . (یادداشت به خطمرحوم دهخدا) : خلقی بسیارند و من با ایشان مقاومت نمی توانم کرد. (سیاست نامه ). اگر به ذات خویش مقاومت نتواند کرد یاران گیرد. (کلیله و دمنه ). امیر خراسان ... به پاسخ گفت که کار ایشان زیادت از آن است که با ایشان مقاومت و مقاتلت توانیم کرد. (سلجوقنامه ٔ ظهیری ص ١٥). صبر به طاقت آمد از بار کشیدن غمت چند مقاومت کند حبه و سنگ صدمنی . سعدی . - مقاومت مصالح ؛ (اصطلاح مهندسی ) فنی است که بوسیله ٔ آن مقاومت و نیروی داخلی کلیه ٔ اجسام را اندازه می گیرند (معمولاً در مورد مصالح ساختمانی به کار می رود). - مقاومت ناپذیر ؛ که در برابر او پایداری نتوان کرد. آنکه یا آنچه در برابر او ایستادگی ممکن نباشد.
واژگان فارسی سره واژهدان
پایداری، ایستاده گری، ایستادگی