مقبول
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقبول . [ م َ ] (ع ص ) جامه ٔ درپی کرده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). جامه ٔ مرقع. (از اقرب الموارد). ◄ پذرفتارگردیده . (آنندراج ). پذیرفته شده . به اجابت رسیده . قبول شده .(از ناظم الاطباء). مورد قبول واقع شده : تویی مقبول و هم قابل تویی مفعول و هم فاعل تویی مسؤول و هم سائل تویی هر گوهر الوان . ناصرخسرو. چنانکه دو مرد در چاهی افتند یکی بینا یکی نابینا اگرچه هلاک میان هر دو مشترک اما عذر نابینا به نزدیک اهل خرد و بصر مقبولتر باشد. (کلیله و دمنه ). و به همه ٔ زبانها از انواع علم محمود بود ومقبول جمله ٔ عالم . (ترجمه ٔ رساله ٔ قشیریه چ فروزانفر ص ٢). جان چو سزای تو نیست باد به دست جهان مهر چو مقبول نیست خاک به فرق نگین . خاقانی . لیکن از همه ٔ اعذار عذر خفته مقبول تر است و او به نزدیک عقل از همه معذورتر. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ١٠٥). اگر تو آیی و یا این مقتول را به من سپاری مقبول است ... (مرزبان نامه ایضاً ص ٦٤). و مقامات مشکور و خدمات مقبول و مبرور بر جراید روزگار ثبت کرده . (مرزبان نامه ایضاً ص ٣٧). بر این در دعای تو مقبول نیست چو عزت نداری به خواری مایست . سعدی (بوستان ). آن بخت نداریم که فرزانه شویم مقبول به کعبه یا به بتخانه شویم . نشاط. - مقبول افتادن ؛ پذیرفته شدن . مورد قبول واقع شدن : امیر گفت : عذر تو مسموع و مقبول افتاد. (جوامع الحکایات عوفی ). - مقبول داشتن ؛ پذیرفتن . قبول کردن : چون این خبر به ناصرالدین رسانیدند مقبول نداشت و ارجاف انگاشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٤٩). خلف این نصیحت بشنید و مقبول داشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٦٠). عقول حکایت آن معقول و مقبول ندارد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٤١٢). - مقبول شدن ؛ پذیرفته شدن . مورد قبول واقع شدن : چه جرم کرده ام ای جان و دل به حضرت تو که طاعت من بیدل نمی شود مقبول . حافظ. - مقبول گردیدن ؛ مورد قبول واقع شدن . پذیرفته شدن : این دفتر را از جهت خزانه ٔ کتب معمور عمرها اﷲ نبشت و به خدمت پیش آورد. ان شأاﷲ پسندیده آید و مقبول گردد. (سیاست نامه چ بنگاه ترجمه و نشر کتاب ص ٤). اگر فرا نموده شود که قناعت با آن سابق است هم مقبول خرد نگردد، چه قناعت از موجود ستوده است . (کلیله و دمنه چ مینوی ص ٣٤٢). - نامقبول . رجوع به مدخل نامقبول در ردیف خود شود. ◄ نیک داشته شده . پسندیده و شایسته . مطبوع و محبوب . خوش آیند. دلپسند. (ازناظم الاطباء) : که را دانی به حضرت پیش خسرو چو او فرزانه ای مقبول مقبل . ابوالفرج رونی (دیوان چ مهدوی ص ٩٣). همه فرمان تو مقبول وهمه امر تو خوب این توانایی در مملکت امروز تراست . مسعودسعد. لکن اقبال برنزدیکان خود فرماید که در خدمت او منازل موروث دارند و به وسایل مقبول متحرم باشند. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ٦٥). دبیر نیک ... درادب و ثمرات آن با بهره در دلها مقبول و در زبانها ممدوح . (چهارمقاله ص ٨٤). گرکعبه می خوانم نیم ور دیر می خوانی نیم مشغول خاقانی نیم مقبول خاقان نیستم . خاقانی . دانی آسوده کیست در عالم آنکه مقبول اهل عالم نیست . خاقانی . چون خاطر خادم در دایره ٔ دوستداری از جوهر تیغ صافیترافتاده است او را از حلقه ٔ مقبولان دل چون نقطه ٔ درع در کنار گذاشتن نه عادت کهترپروری باشد. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ٩٨). به مقبولان خلوت برگزیده به معصومان آلایش ندیده . نظامی . ندانم تا من مسکین کدامم ز محرومان و مقبولان چه نامم . نظامی . حامل دین بود او محمول شد قابل فرمان بد او مقبول شد. مولوی . حاملی محمول گرداند ترا قابلی مقبول گرداند ترا. مولوی . هرکه آمد بر خدا مقبول نکند هیچش از خدا مشغول . سعدی . فی الجمله مقبول نظر سلطان آمد. (گلستان ). که از جمله ٔ منظوران و مقبولان حضرت خواجه ٔ ما بود... (انیس الطالبین ص ٤٧). دانشمندی فقیه صالح که از جمله ٔ مقبولان خدمت خلافت پناهی خواجه علاءالحق ... بود. (انیس الطالبین ص ١٣٢). چو خانه ٔ دل اهل قلوب مقبول است ره قبول در او هرکه یافت شد مقبل . جامی . نیست مقبول جعل جز آنکه خود گرد آورد گوی عنبر گر نهی پیشش کجا بوید کجا. جامی . - مقبول آمدن ؛ مورد پسند واقع شدن . مطبوع گردیدن : در این وقت ... مثال بی مثال ... از درگاه معلی خدایگانی ... به بنده ٔ مخلص رسانیدند و به قدر امکان خدمت نوشت ان شأاﷲ تعالی که مقبول آید. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ٢٧٩). گر دیگری به شیوه حافظ زدی رقم مقبول طبع شاه هنرپرور آمدی . حافظ. - مقبول خدمت ؛ آنکه خدمت او مورد پسند است . پسندیده خدمت : ابلیس در اوان جوانی مقبول خدمت بود. (مقامات حمیدی چ اصفهان ص ١٥). - مقبول شدن ؛ مورد پسند واقع شدن : قدرآن دادی که طغرای قبولش درکشی کآنکه مقبول تو شد توقیع رضوان تازه کرد. خاقانی . - مقبول عامه ؛ چیزی که همه ٔ مردم آن را بپسندند و بپذیرند و هر چیز مسلم . (ناظم الاطباء). - مقبول گردانیدن ؛ مطبوع ساختن . خوشایند گردانیدن : بل که شعر را در بعضی بحور مستثقل الاصل مقبول ومستعذب گرداند. (المعجم چ دانشگاه ص ٤٧). ◄ خوشگل . زیبا. (از ناظم الاطباء). جمیل . زیبا. خوبروی . قشنگ . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : شنیدم که شیری بود پرهیزگار و حلال خوار... زهر عنف و تریاک لطف درهم ریخته، مخبری محبوب و منظری مرغوب، صورتی مقبول ... در نیستانی وطن داشت . (مرزبان نامه چ قزوینی ص ٢١٧).اتفاقاً کنیزی داشت از چرکس آورده بودند بسیار مقبول و صاحب جمال بود. (عالم آرای عباسی ). - مقبول طلعت ؛ خوش سیما. خوب رخ : ملک گفت : شنیدم که بازرگانی پسری داشت مقبل طالع، مقبول طلعت، عالی همت ... (مرزبان نامه چ قزوینی ص ٥٩). در نواحی ابخاز... دوستی داشتم مهترزاده الحق جوانی هنرمند شیرین و شمشیرزن، مقبول طلعت، تمام آفرینش ... (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ٨١). ◄ (اصطلاح اصول ) در اصطلاح اصولیان، حدیثی است که تلقی به قبول شده باشد و به مضمون آن عمل کرده باشند بدون التفات به صحت و عدم آن و بالجمله هر خبری را که فقها و متشرعان بدان عمل کرده باشند اعم از آنکه بر مبنای قواعد حدیث از اخبار صحیحه باشد یا نه . (فرهنگ علوم نقلی تألیف سجادی ). ◄ (اصطلاح درایه ) در علم درایه حدیثی را گویند. (از اخبار آحاد) که جمهور (غالب ) واجب العمل شناسند. (ترمینولوژی حقوق تألیف جعفری لنگرودی ). ◄ در شاهد زیر کنایه از غلام است : روز و شب ای خواجه در این کارگاه چیست دو مقبول سپید و سیاه . خواجوی کرمانی (روضة الانوار چ کوهی کرمانی ص ٢٩). و رجوع به مقبل شود.