مقتبل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقتبل . [ م ُ ت َ ب َ] (ع ص ) رجل مقتبل الشباب ؛ مرد که در وی نشان پیری پیدا نگردد و جوان تر و تازه . (منتهی الارب ) (آنندراج )(ناظم الاطباء). مردی که اثر پیری در وی آشکار نباشدو در اساس گوید: مردی که گویی هر ساعت جوانی را از سر می گیرد. (از اقرب الموارد). آنکه در او اثر پیری آشکار نشده باشد. (از محیط المحیط). ◄ (اِ) آغاز. عنفوان . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : امید بندگان چنان است که هنوز در مقتبل جوانی و عنفوان اقبال و ریعان عمر و فاتحه ٔ امر است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٢٢). او در مقتبل جوانی وعنفوان شباب بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٤٥). با طراوت جوانی و مقتبل شباب در اقران و اتراب خویش بی نظیر است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٥٧). ◄ (ص ) مَرتَجَل . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (از اقرب الموارد). و رجوع به اقتبال شود.