مقتدر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ دِ) [ ع. ] (اِفا.) قادر، توانا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ دِ) [ ع. ] (اِفا.) قادر، توانا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقتدر. [ م ُ ت َ دِ ] (ع ص ) توانا. (مهذب الاسماء) (دهار). قادر و توانا. (ناظم الاطباء) : و کان اﷲ علی کل شی ٔ مقتدراً. (قرآن ٤٥/١٨). ◄ دیگ پز. (آنندراج ). پزنده ٔ در دیگ . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). ◄ میانه از هر چیزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). وسط و میانه از هر چیزی . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ رجل مقتدرالطول ؛ مرد میانه بالا. (از اقرب الموارد). ◄ پُر. (منتهی الارب ).
مقتدر. [ م ُ ت َ دِ ] (اِخ ) از نامهای خداست . (از ذیل اقرب الموارد). نامی از نامهای خدای تعالی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مقتدر.[ م ُ ت َ دِ ] (اِخ ) رجوع به احمدبن سلیمان سیف الدوله در همین لغت نامه و الاعلام زرکلی چ ٢ ج ١ ص ١٢٨ شود.
فرهنگ طیفی واژهدان
ذیصلاح، درقدرت، صاحبمنصب، قادر، توانا چیره، مستولی، غالب، متبوع، تبعیتشده، مطاع، اطاعتشده، متنفذ، بانفوذ، مالکالرقاب، صاحباختیار، بالا، بالادست، مستکبر استبدادی، استکباری، حاکمانه، صاحب اعتبار مطلق، عالمگیر
واژگان فارسی سره واژهدان
نیرومند، زورمند، توانمند
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه