مقتفی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقتفی . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) از عقب درآینده . (غیاث ) (آنندراج ). کسی که پیروی می کند دیگری را. (ناظم الاطباء). از پی رونده . پیروی کننده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : نک پیاپی کاروانها مقتفی زین شکاف در که هست آن مختفی . (منسوب به مولوی، مثنوی چ خاور ص ١٧٨). ◄ آنکه چیزی را برمی گزیند و آن را مخصوص خویشتن می کند.(ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به اقتفاء شود.
مقتفی . [ م ُ ت َ فا ] (ع ص ) برگزیده شده . (ناظم الاطباء). ◄ مقتفی به ؛ مؤثر مکرم . (منتهی الارب ).
مقتفی . [ م ُ ت َ ] (اِخ ) سی ویکمین خلیفه ٔ عباسی . رجوع به محمدبن احمد مقتفی و رجوع به الکامل ابن اثیر چ بیروت ج ١١ ص ٤٢ و تجارب السلف ص ٣٠٦ و تاریخ گزیده چ لیدن ص ٣٦٤ و تاریخ الخلفاء ص ٢٩٠ و ٢٩٣ شود.